آگهی
صفحه اصلی
داستان فریبا

امشب در هاله ی سیاهی ها   -  نوری به سوی امید می بینم ،
در ماورای تمام بی وفایی ها  -  من عشق و صفای دیرینه می بینم        
بعد از تمام عشق بازی ها  -  تنها یک عشق جاودانه می بینم

آه ، ای خدای  نیمه شب های دل خسته من، بی مروتی های دنیایت سال هاست که بر شانه هایم سنگینی می کند . آخر به کدامین گناه ناکرده ؟ درختان سرسبزت، شکوفه های عطر آگین بهاریت ، زیبایی دنیایت ، مدتهاست که بر دیدگانم جلوه نکرده است.
بار خدایا تمام دنیایم را خواهم داد ، تنها برای لحظه ای که بتوانم زیبایی هایت را نظاره گر باشم.
 نامم فریباست. سال 1348 در جیرفت به دنیا آمدم. 14 خواهر و برادر بودیم. روزگار فقط دو برادر برایم باقی گذاشته است. زندگی تمام بی وفایی هایش را نثارم کرده است . تمام بی کسی هایش را ، تمام تنهایی هایش را بر من ارزانی داشته است. چهارده ساله بودم که ازدواج کردم. فرهاد (پسرم) تنها ثمره ازدواجمان بود. شوهرم کشاورز ساده ای بود. زندگی خوبی داشتیم . با همین درامد کشاورزی روزگار می گذراندیم. خانواده ای به نسبت خوشبخت بودیم تا اینکه آن روز شوم اتفاق افتاد. روزی که دفتر زندگیم را به گونه ای دیگر رقم زد. شاید اگر آن اتفاق رخ نداده بود، من الان حال و روز دیگری داشتم.
یک روز هم چون روزهای دیگر مشغول غذا درست کردن برای فرزند و شوهرم بودم که ناگاه ، به یکباره دیگ غذا در صورتم منفجر شد.  همسرم مرا به سرعت به  بیمارستان رساند  اما پزشکان گفتند کاری ازدستشان برایم ساخته نیست . تنها جمله ای که به خوبی در خاطرم مانده است این بود که او دیگر نخواهد دید و چشمانش را از دست داده است. دنیا بر سرم آوار شد.  چگونه ممکن بود؟؟؟ ...آری من از آن روز هیچگاه نتوانستم ببینم. درهر حال خدا را برای داشته هایمان باید سپاس گوییم . شاید چیزی که امروز ما داریم و قدرش را نمی دانیم آرزوی فرد دیگری باشد. بعد از آن حادثه ،زندگی برایم سخت و دشوار شد. امیدوارم چنین حادثه ای هیچگاه برای کسی اتفاق نیفتد. من امروز به یقین می گویم نابینایی دردی بس عظیم وشاید حتی بدترین درد دنیا باشد.آن روزها امیدم را از دست داده بودمبرای همسرم نیز بسیار ناراحت بودم . بارها به خودم می گفتم چگونه می تواند با زنی نابینا زندگی کند.از او خواستم که ازدواج کند اما او نمی پذیرفت.عاقبت با اصرارهای زیاد او را مجبور به ازدواج کردم اما، امان  از حسادت های  زنانه.من که عامل اصلی ازدواج مجدد شوهرم بودم، حال طاقت دیدن زنی در خانه ام را نداشتم. حضور آن زن از یک طرف ، نابینایی ام نیز از طرف دیگر مرا به شدت عصبی کرده بود. پرخاشگر شده بودم ، تاب و تحمل هیچکس و هیچ چیز را نداشتم. خواهان جدایی از همسرم شدم. او ابتدا مخالفت کرد ولی در نهایت در مقابل اصرار های مداوم من و بی تابی هایم سر تسلیم فرو آورد و ما از هم جدا شدیم.پسرم فرهاد نزد پدرش ماند و من راهی خانه ی پدریم شدم.چندین سال  بی هیچ انگیزه و امیدی در خانه ی پدرم زندگی کردم تا اینکه به واسطه ی یکی از آشنایانمان با پسر جوانی اهل پاکستان آشنا شدم. نامش علی بود. حدود 12سال از من جوانتر بود. به شدت به او علاقه مند شدم  . او نیز به من ابراز علاقه زیادی می کرد تا جایی که تصمیم به ازدواج با او گرفتم.احساساتم بر منطقم غالب شده بود. بعد از آن همه ناامیدی ها او را تنها روزنه امید زندگیم می دیدم. تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم . پدر و برادرم با من مخالف بودند. می گفتند او در شان خانواده یمان نیست . می گفتند برایمان وقاحت دارد دخترمان با یک پسر اهل پاکستان  و کم سن وسال تر  از خودش ازدواج کند. ولی من گوشم به این حرفها بدهکار نبود. به یاد درام روزی که برای ازدواج با علی مقاومت می کردم ،پدرم گفت اگر با او ازدواج کنم مرا برای همیشه طرد خواهد کرد و دیگر دختری به نام فریبا نخواهد داشت. این حرفش بسیار برایم سنگین بود. ته دلم را لرزاند. اما من تصمیم خود را گرفته بودم . علی را انتخاب کرده بودم. گاه تصمیمات نادرست ، انسان را از چاله به چاه می اندازد و چه زیبا گفت شاعر "همه کارم ز خودکامی به بد نامی کشید آخر". علی نه شناسنامه داشت و نه حتی کارت اقامت. من ناچارا صیغه ی او شدم . پسر خوبی بود ، دوستش داشتم .زندگی را برایم شیرین کرده بود. غم نبود خانواده و حتی پسرم را احساس نمی کردم .در  انجام تمام کارهایم کمکم می کرد.  
علی اهل تسنن بود و به خدمت کردن در مساجد علاقه ی زیادی داشت. با کارگری چرخ زندگیمان می گذشت. برای علی در مشهد کار پیدا شده بود تصمیم گرفتیم که با هم به مشهد برویم که در راه  گشت پلیس او را به دلیل نداشتن کارت اقامت دستگیر کرد. تنها چیزی که به خاطرم مانده اینکه گفتند هرچه  زودتر او را به اردوگاه منتقل کنید. هرچه فریاد زدم که او همسر  من است ، هیچ فایده ای نداشت . گویی زمین و زمان کر شده بودند. فریاد هایم به گوش خدا هم  نمی رسید. علی را برای همیشه از من جدا کردند و من علی برای همیشه از دست دادم. من برای بار دیگر چشمانم را از دست دادم. مرابه مرکز اسکان موقت مشهد فرستادند. پس از مدتی با توجه استان محل تولدم  مرا به مراکز نگهداری سالمندان کرمان فرستادند. مددکار مراکز با تلاش بسیار خانواده ام  را پیدا کرد ولی من فریبای طرد شده بودم. پدر و برادر و حتی فرزندم که حال برای خود مرد جوانی شده است مرا نپذیرفتند. دو سالی در مراکز کرمان بودم تا اینکه روزی مرا همراه چند تن از سالمندان به مرکز نگهداری سالمندان بم انتقال دادند. اینجا دوستان  زیادی دارم . خدا را شاکرم . تقدیری است که خداوند برایم رقم زده است . و در برابر قضا و قدر چاره ای جز تسلیم نیست.  فقط و فقط از خدا می خواهم که پسرم مرا برای تمام اشتباهاتم ببخشد . حتی یک تماس تلفنی از سوی پسرم وبرادرم مرا شاد خواهد کرد. بارالها راضیم به رضایت.

نویسنده : فاطمه مداحیان

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۰۶
 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز103
mod_vvisit_counterدیروز226
mod_vvisit_counterاین هفته508
mod_vvisit_counterهفته قبل1105
mod_vvisit_counterاین ماه5316
mod_vvisit_counterماه گذشته5469
mod_vvisit_counterآمار کل150585