آگهی
صفحه اصلی
تقدیر شیرین

من چه باشم چه نباشم، خورشید طلوع خواهد کرد. ستاره ها چشمک خواهند زد. زندگی پایدار خواهد ماند . چه زیباست دنیا را با نام نیکمان و کردار درستمان عطرآگین کنیم. چه زیباست عشق و محبت را در اندرون خانه هایمان پنهان نکنیم و آن را برای دل های نیازمند عرضه کنیم. آنوقت خداوند هم ، زندگی مان را رونق می بخشد و انسانیت در وجودمان تبلور می یابد.
نامم شیرین است اما تلخی های زیادی چشیده ام . در سال 1324 در جیرفت متولد شدم. امروز که از گذشته ام می گویم نه از شیطنت های کودکی و نه از شوق جوانی خبری است. امروز زنی سخن می گوید که بیش از نیم قرن از زندگی اش می گذرد. تجربه ها دارد. در زندگی سختی های بسیاری کشیده و امروز با سخن از گذشته ها شاید بتوانم در آن روزگاران سیر کنم. شیرینی و تلخی های زندگی ام را دوباره مرور کنم و به خاطراتم جانی دوباره بخشم.
در خانواده ای سطح پایین به دنیا آمدم. دو خواهربودیم . دختری بودم با چهره ای گندمگون که از زیبایی بهره چندانی نداشتم . تمام زندگی ام در چهار دیواری خشت گلی خانه مان خلاصه می شد. تا اینکه بعد از گذشت چهار بهار از عمرم، زندگیم دستخوش تغییراتی شد و تقدیرم به گونه ای دیگر رقم خورد. ناهید خانم از آشنایان خانوادگیمان که وضع مالی خوبی داشت برای سر زدن به املاکش از تهران به جیرفت آمده بودند.  از مادرم خواست که مرا با خودش به تهران ببرد تا وقتی که شوهرش، جناب سرهنگ سر کار می رود تنها نباشد و در ازایش ماهیانه به مادرم پولی دهد. باورش کمی سخت است. ولی بی پولی گاهی چنان فشار می آورد که آدمی را به کارهایی وا می دارد که حاضر است فرزندش را در ازای مبلغ ناچیزی بفروشد. عامل همه ی بدبختی ها فقر است. گرچه می گویند پول خوشبختی نمی آورد ولی من با یقین می گویم که بی پولی بدبختی می آورد. در کنار ناهید خانم و جناب سرهنگ معتضدی زندگی آرامی داشتم . از زندگی با آنان راضی بودم .مرا به مدرسه فرستادند. زندگی خوبی داشتیم . هراز گاهی مرا برای دیدن مادرم به جیرفت می بردند. تا اینکه فرزند آنان امیر حسین به دنیا آمد و من مسئول نگهداری و سرگرمی امیر حسین شدم. 16 ساله بودم که جناب سرهنگ برای انجام ماموریت کاری عازم کرمان شد که در یک سانحه تصادف جان خود را از دست داد. البته بعد از مدتی مشخص شد تصادف ساختگی بوده و عده ای قصد جان جناب سرهنگ را داشته اند. مدتی پس از مرگ جناب سرهنگ ناهید خانم با فردی با نام مستعار مهندس ازدواج کرد. مهندس فرد لاابالی و خوش گذرانی بود  و من را که دختری نوجوان بودم به همراه دوستانش برای خوش گذرانی و تفریح به کوه  و صحرا می برد. آنجا بود که برای اولین بار سیگار کشیدم و مشروب خوردم. برایم بسیار جذاب بود . از گشت و گذار و تفریح با مهندس و دوستانش لذت می بردم . تمام زندگیم خوش گذرانی و عیاشی شده بود. تمام وقتم را با دوستانم خارج از خانه می گذراندم.  . به خاطر دارم روزی به همراه دوستانم به سینما رفته بودم . آنجا بود که با پسر زیبا و جوانی به نام منوچهر آشنا شدم. مدتی با منوچهر به طور مخفیانه رابطه داشتم. تا اینکه روزی از خانه ناهید خانم فرار کردم و با منوچهر ازدواج کردم. ثمره ی ازدواجمان دختری به نام شهلا بود. زندگی خوبی داشتیم ولی گهگاهی اختلافات جزئی با هم داشتیم که ناشی از تفاوت درسلیقه هایمان بود. همزمان به ورود شهلا به کودکستان بود که اختلافات من  و منوچهر به اوج خود رسید. تا جایی که تصمیم به جدایی گرفتیم. البته دخالت مادر منوچهر در جدایی مان نقش مهمی داشت و شاید علت اصلی تصمیمان مادر منوچهر بود.  من برای همیشه از منوچهر جدا شدم . شهلا را در قبال مهریه ام از شوهرم گرفتم. بعد از جدایی از منوچهر مجبور بودم که به فکر سر پناهی برای خود و دخترم باشم. شهر بزرگی هم چون تهران برای زنی مطلقه با یک دختر بی پناه ، مناسب نبود. با وساطت مادرم دوباره به خانه ناهید خانم رفتیم. به دلیل وجود دخترم نتوانستم مدت زیادی در خانه ناهید خانم بمانم . خود و دخترم برایش بار سنگینی بودیم. خانه ناهید خانم را ترک کردم. برای کار به خانه ی فردی به نام قدرت خان رفتم . در یکی از اتاق های خانه ی او زندگی می کردم  و روزها  کارهای منزلشان را انجام می دادم و پول ناچیزی دریافت می کردم. قدرت خان فرد نسبتاً ثروتمندی بود. 5 فرزند داشت . دو فرزندش در امریکا و سوئد زندگی می کردند. یک دختر به نام فریده و دو پسرش به نام های کاوه و کامبیز در ایران و در خانه قدرت خان زندگی می کردند. چند سال بعد از اقامت من در خانه او ، فریده جهت ادامه تحصیل به آمریکا رفت  و در آنجا به یکی از گروهک های سیاسی پیوست . در آن زمان فعالیت گروه های سیاسی درایران نسبتاً زیاد شده بود. فریده دو برادر دیگرش ، کاوه و کامبیز را به گروه های فعال سیاسی در ایران  معرفی کرد  و آنها  در ایران شروع به فعالیت سیاسی کردند. کامبیز یکی از افراد فعال بود. او در سازمان مجاهدین خلق فعالیت می کرد.   هر روز اعلامیه و اطلاعیه جدیدی منتشر می کردند. فعالیت سیاسی گسترده ای در ایران به راه افتاده بود. در همین ایام کامبیز به من ابراز علاقه کرد . به مدت یک سال صیغه ی کامبیز شدم  و ازدواجمان را به بعد از پایان فعالیت ها و ماموریت های کامبیز موکول کردیم. در طول این مدت کامبیز به فعالیتهایش ادامه می داد و من هم برای این که بیکار نباشم برای خودم شغلی دست و پا کردم .از آنجا که تا حدی به زبان انگلیسی تسلط داشتم در یک هتل راهنمای خارجی ها شدم . خارجی هایی را که به عنوان توریست به ایران می آمدند برای دیدن بناها ومکان های دیدنی همراهی می کردم. رابطه من و کامبیز به همین منوال ادامه داشت. ولی بر خلاف قولی که به من داده بود هیچ گاه پیوندمان رسمیت پیدا نکرد. کامبیز با یکی از گروهک های ضد انقلاب همکاری می کرد و بهمین دلیل در خانه ای مخفی شده بود. من هم به دلیل علاقه ای که به او داشتم هیچ گاه او را تنها نگذاشتم و در همه احوال اورا همراهی  می کردم. تا اینکه رد کامبیز را گرفتند و خانه را شناسایی کردند.کامبیز فرار کرد. از کامبیز هیچ خبری نداشتم تا اینکه یک روز مادر کامبیز با من تماس گرفت  و مرا از سلامتی کامبیز باخبر کرد. تلفن خانه مادر کامبیز شنود می شد . نتیجتاً مرا برای بازجویی و دریافت اطلاعات بازداشت کردند. درطول مدت بازداشتم به دلیل رفتار پرخاشگرانه و ضد انقلابیم و هم چنین به دلیل دفاع و حمایت از کامبیز مرا به انفرادی بردند  . مدت 35 روز در انفرادی در یک اتاق تاریک  ونمور بودم. هم چون دیوانه ها شده بودم . مدام فحش و ناسزا می گفتم و خود را به دیوار ها و نرده های زندان می کوبیدم . بعد از مدتی تحت درمان روانپزشک و روانشناس قرار گرفتم . رفته رفته حالم بهتر شد تا اینکه خبر رسید کامبیز به همراه چند تن از دوستانش دستگیر و محکوم به اعدام شده است. بعد از مدتی از زندان آزاد شدم . در طول مدتی که در زندان بودم ، دخترم نزد خواهر و مادرم بود . مدتی نزد خانواده ام رفتم . به دلیل زندگی در مکان نمور و مرطوب زندان به بیماری رماتیسم مبتلا شدم . و رفته رفته توان راه رفتن را از دست دادم. با کارهایی که کرده بود و با گذشته ی تاریکی که داشتم نزد دختر و خانواده ام جایی نداشتم . دخترم بزرگ شده بود و با پسر خواهرم ازدواج کرد. بی کس و تنها بودم ، خودم به بهزیستی مراجعه کردم . مدتی در کهریزک تهران بودم و بعد از آن مرا به سرای سالمندان کرمان فرستادند . بعد از چندی مرا به همراه عده ای از سالمندان مرکز کرمان در تاریخ 14/10/93به خانه سالمندان بم فرستادند . اکنون در اینجا با توکل به خداوند زندگی آرام و بی دغدغه ای دارم . تمام سختی ها و مشکلات زندگی را به دست فراموشی سپرده ام . حال می خواهم فارغ از هرگونه دغدغه ای درآرامش زندگی کنم. خداوندا سختی های زیادی کشیده ام . بد کرده ام ، در حق خودم در حق دخترم ، درحق پاره وجودم. از خط قرمز هایت گذشتم. ولی حال جز تو پناهی ندارم . مگر تو نگفته ای
«بازآ هر آنچه هستی بازآ                 گر کافرو گبر و بت پرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست         صد بار اگر توبه شکستی باز آ»
 خداوندا خودم را به تو می سپارم .
نویسنده : فاطمه مداحیان

آخرین به روز رسانی در سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۳ ساعت ۱۲:۱۱
 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز342
mod_vvisit_counterدیروز408
mod_vvisit_counterاین هفته342
mod_vvisit_counterهفته قبل2410
mod_vvisit_counterاین ماه7045
mod_vvisit_counterماه گذشته10648
mod_vvisit_counterآمار کل113335