آگهی
صفحه اصلی
سرو ایستاده

بعد از گذشت 93 سال، هم چون سرو ایستاده ام. قد خم نخواهم کرد. هم چون کوهی استوار خواهم ماند.  ایستاده خواهم ماند ، زیرا که کوه ها  ایستاده می میرند. گفتن اش آسان است ولی قدرت می خواهد. با 93 سال سن مفهوم آزادگی و ایستادن را نجوا کردن و آن را در وجود خود احساس کردن، جرات می خواهد . نامم احمد است. سال 1300در بم ، شهر بزرگترین بنای خشت و گلی ، شهر بزرگترین داغدیدگان به دنیا آمدم. چهار خواهر وبرادر بودیم.  وضع مالی و زندگیمان بد نبود. همین که چرخ زندگی بچرخد و دستت محتاج نامردان نباشد، باید خدا را  هزار بار شکر کرد. من همواره به پاس این موهبت که محتاج نبوده و نیستم خدای را شاکرم. به لطف پدرم تا کلاس ششم ابتدایی درس خواندم. در آن روزگار درس خواندن و به مدرسه رفتن  هنری بس بزرگ بود که نصیب هر کس نمی شد. با گذشت حدود 84 سال از آن زمان ، هنوز شعر کلاس دوم دبستان را به خاطر دارم و با خواندن آن نا خوداگاه در آن دوران سیر می کنم.
"گفت با جوجه مرغکی هوشیار                      که ز پهلوی من مرو به کنار
گربه را بین که دم علم کرده                          گوش ها تیزو دم خم کرده
جوجه گفتا که مادرم ترسوست                       به خیالش که گربه هم لولوست
گربه حیوان خوش خط و خالیست                   فکر آزار جوجه هرگز نیست
سه قدم دورتر شد از مادر                            آمدش آنچه گفته بود بر سر
گر تضرع کند و گر فریاد                           جوجه را گربه پس نخواهد داد"
هروقت که این شعر را می خوانم ، ناگاه خود را در نیکمت چوبی کلاس دوم احساس می کنم. چه شیرین بود آن روزگاران و شیرین تراز آن یاد و خاطره آن دوران است.
پانزده ساله بودم که برای کسب درآمد به عنوان شاگرد دریک مغازه خیاطی مشغول کار شدم . پدرم مرد عاقبت اندیشی بود. با آنکه  درآمد خوبی داشت و زندگی خوبی داشتیم ، ولی او می خواست که ما  از همان نوجوانی از نظر مالی مستقل باشیم. او می گفت : "مرد باید عصای خود باشد، باید به خود تکیه کند، اگر امروز مفهوم مردانگی را درک نکنی در آینده مرد نخواهی شد." در مغازه خیاطی کم کم  به فوت و فن کار مسلط شدم و توانستم به تنهایی یک مغازه کوچک خیاطی باز کنم. 18 سال داشتم که برایم آستین بالا زدند و با دختر همسایه مان ازدواج کردم. بعد از ازدواج به سربازی رفتم. محل خدمت سربازیم شهر خاش بود. روزی شاه اسبق  برای بازدید ارتش به خاش آمد و هنگام پیشفنگ (احترام گذاشتن با اسلحه) نظرش به سوی من جلب شد. بدین ترتیب مرا به صورت افتخاری به عنوان سرگروهبان انتخاب کردند. بعد از پایان دوره سربازی از من خواستند که هم چنان در ارتش بمانم ولی من به دلیل بی علاقگی به ارتش از آن خواسته سر باز زدم وبه دنبال شغل آزاد رفتم. رفته رفته در کارم پیشرفت کردم تا اینکه به عنوان رئیس اصناف انتخاب شدم. در آن زمان لازم نبود که با تمسک به هزار بند و تبصره شغلی پیدا کنی. همین که تجربه داشتی و چند کلاسی درس خوانده بودی کفایت می کرد.
با عنایت خداوند  صاحب دو پسر و چهار دختر شدم. پسر بزرگم تیمسار شد و بازنشسته ارتش است. دخترانم هم معلم باز نشسته هستند. 22 ساله بودم که وارد جبهه ملی به رهبری دکتر مصدق شدم. برای انجام فعالیت های جبهه به تهران رفتم . جبهه ملی خواستار تحقق خواسته های مردم  بود. مصدق خواستار مردم سالاری بود. فعالیت های سیاسی ما محرمانه انجام می گرفت . به خوبی به خاطر دارم که محل تجمع ما در مکانی واقع در خیابان نیاوران تهران بود. یک گروه 24 نفره تشکیل داده بودیم و هراز چند گاهی به ملاقات دکتر مصدق می رفتیم و  در جلسات با ایشان، خطی مشی کاری خود را مشخص می کردیم. متاسفانه اشخاصی در لباس دوست در جلسات ما شرکت می کردند که در نهایت متوجه شدیم زاغ سیاه ما را چوب می زدند و کاری جز جاسوسی نداشتند. بدین ترتیب دستور دستگیری ما صادر شد و من برای اینکه به زندان نیفتم، به همراه  عده ای از دوستانم شبانه به عراق فرار کردم . دوران بسیار سختی بود. اکنون که می اندیشم درمی یابم که هیچ چیز در زندگی انسان با ارزش تر از آرامش نیست . آدم می بایست هرآنچه آرامش و آسایش را در زندگی اش مختل می کند از میان بردارد. فکر می کنم راهی را که رفتم اشتباه بود. جوانی بود و بی تجربگی . پیری حاصل نمی شود مگر با گذران جوانی و ناپختگی هایش. چه زیبا گفت پروین اعتصامی شاعر معاصرمان: "موی سپید را فلکم رایگان نداد        این رشته را به نقد جوانی خریده ام"
حدود دو ماه در عراق بودم. در این مدت باید برای امرار معاش کاری دست و پا می کردم. من هم که جز خیاطی سرشته در کاری نداشتم. برای شاگردی به یک مغازه کوچک خیاطی رفتم. صاحب مغازه مرد بسیار خوبی بود و به من اعتماد کرد ، تا جایی که وقتی برای گذاردن حج به مکه رفت. مغازه اش را به من سپرد. بعد از گذشت دو ماه به تمام سیاسیون عفو عمومی داده شد و من توانستم به ایران بازگردم. به نزد زن و فرزندانم بازگشتم. حال دیگر متنبه و سرخورده می بایست به فکر آنها باشم . می بایست تمام توانم را برای فرزندانم به کار می گرفتم. تصمیم گرفتم مغازه لوکس فروشی باز کنم. اجناس لوکس از بندر عباس می آوردم ودر  مغازه می فروختم . هنوز مغازه ام در خیابان نظام الملک پا برجاست و آن را به دخترم مریم بخشیده ام. سال 82بود که در سن هشتاد سالگی همسرم بر اثر زلزله ی تاسف بار بم جان سپرد و تنها مونسم از دنیا رخت بر بست و مرا تنها گذاشت. فرزندانم دائم اصرار داشتند که من مجددا ازدواج کنم . ولی کسی نمی توانست جای اولین عشقم وهمسرم را در دل من بگیرد . من مونسم را ، همسرم را ، همدمم را می خواستم نه فقط یک زن را. با آنها مخالفت کردم. پس از آن مدتی در خانه ام به تنهایی زندگی کردم و فرزندانم هر از گاهی به دیدارم می آمدند. من دیگر پا به سن گذاشته ام ودرک بعضی مسائل و رفتارها برایم مشکل است. سکوت و آرامش می خواهم . می خواهم در اعماق زندگی ام فرو روم. با گذشته ام زندگی کنم و باز آنها را لحظه به لحظه مرور کنم. 94فرزند، نوه ونبیره دارم. به آنها افتخار می کنم . آنها مایه سربلندی من هستند. ولی آدمی به مرحله ای می رسد که فقط آرامش می خواهد . دیگر آن حوصله و شور و حال قدیم را ندارم. می خواهم در لابلای دفتر زندگی ام به دنبال رمز و راز دنیا و چراهای پاسخ نیافته ام بگردم. می خواهم دلتنگی هایم را نه با دیدن ها بلکه با حس کردن ها التیام بخشم. به اختیار و خواسته ی خود به سرای سالمندان سپهر آمدم. در پایان تنها دعایی که می توانم در حق خود و همه ی انسانها بکنم اینست که بگویم : اللهم الجعل عواقب امورنا خیرا.
نویسنده : فاطمه مداحیان
 

آخرین به روز رسانی در سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۳ ساعت ۰۸:۰۴
 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز340
mod_vvisit_counterدیروز408
mod_vvisit_counterاین هفته340
mod_vvisit_counterهفته قبل2410
mod_vvisit_counterاین ماه7043
mod_vvisit_counterماه گذشته10648
mod_vvisit_counterآمار کل113333