آگهی
صفحه اصلی
دل بی پناه

خواستم از زندگی اش برایم بگوید، تا شاید باری از شانه های تکیده و غباری از چهره ی خسته اش بزدایم. لحظات طولانی به سکوت گذشت. او با این جمله شروع کرد: آنقدر از زندگی سیر و دلگیرم که آرزوی مرگ دارم. لرزه ای بر اندامم افتاد. این جمله غمی بزرگ  و اندوهی  به وسعت گستره ی تمام گذشته اش را فریاد می زد.
می گویند نامم مطهره است و سال 1358 در کرمان به دنیا آمده ام. درباره ی زندگی ام روایت های مختلفی وجود دارد. یکی از آنها که اکنون من آن را باور دارم آنست که :
مرا کنار مسجدی در سه راه احمدی کرمان رها کرده اند. نمی دانم چرا؟هزاران دلیل به ذهنم خطور می کند که شاید مهم ترین آنها، فلج بودن نیمی از بدنم است. باز هم دلیل قانع کننده ای نیست. مگر نه اینکه بهشت زیر پای مادران است ؟ چگونه مادری می تواند فرزندش را اینگونه رها کند.
شاید مجبور شده است. شاید مجبورش کرده اند. وشاید.... نمی دانم. پیرمرد و پیرزنی که با آنها زندگی می کردم، داستان زندگی ام را اینگونه روایت می کنند : آنها مرا  در کنار مسجدی پیدا کرده اند. تقدیر این بود که آنها فرزندی نداشته باشند و مرا به فرزند خواندگی قبول کنند و من صاحب پدر  و مادر شوم. پدرو مادرم هر دو پیر بودند و نزدیک 60 سال سن داشتند. بعدها متوجه شدم که هر دوی آنها گرفتار اعتیاد بودند. پدرم یک مغازه کوچک سلمانی داشت و با درآمد همین مغازه چرخ زندگی را می چرخاند. روزگار بر وفق مراد  بود. تنها دغدغه ی زندگی ام فلج بودن نیمه ی بدنم بود که راه رفتن را برایم مشکل می کرد. دویدن کودکانه آرزویم بود. پایم را جراحی کردند و همین امر باعث شد که نتوانم هم چون سایر کودکان در سن هفت سالگی به مدرسه بروم. هشت ساله بودم که به کلاس اول رفتم . از مدرسه فقط تمسخر هم کلاسی هایم را به خاطر دارم. به یاد دارم آن روزها را که با کیف و کفش مندرس به مدرسه می رفتم و مورد تمسخر هم کلاسی هایم قرار می گرفتم. به همین دلیل همیشه از مدرسه گریزان بودم. پدر و مادرم را خیلی دوست داشتم. ولی نمی دانم چرا هیچ گاه نتوانستم در دل مادرم جایی باز کنم. شاید دلیلش این بود که هم خون هم نبودیم. او حتی دادن پول تو جیبی را بر من روا نمی داشت و پولش را برای برادر زاده هایش خرج می کرد. من همیشه با حسرت شاهد محبت های او به بردارزاده هایش بودم. ولی با همه اینها من او را دوست داشتم چرا که  او بجای مادرم بود. درسال 1374 که دست روزگار او را از من گرفت، تازه کمبودش را در زندگیم احساس کردم. من و پدرم تنها شدیم. در یک اتاق کوچک زندگی می کردیم. نگهداری از پدرم بهانه ی خوبی بود برای اینکه از درس ، مدرسه و تمسخر هم کلاسی هایم برای همیشه خداحافظی کنم و برای همیشه درس و کتاب را کنار بگذارم. در سال 1376 به اصرار پدرم با رضا که برادر یکی از همسایه هایمان بود ازدواج کردم. رضا حدود 25 سال از من بزرگتر بود . او هم معتاد بود. گویی تقدیرم به گونه ای رقم خورده بودکه هرکس بر سر راهم قرار می گیرد معتاد باشد. رضا قبلا ازدواج کرده بود و از همسر اولش دارای چهار فرزند بود. رضا هیچ یک از خصوصیات و ویژگی های یک مرد زندگی را نداشت. پدرم مرتب در گوشم زمزمه می کرد : تو کسی را نداری. بعد از من آواره کوچه ها می شوی. باید به فکر پشت و پناهی برای خودت باشی. هراس از آینده ی مبهم و تنهایی مرا به ازدواج با او واداشت. یک سال پس از ازدواجمان صاحب پسری به نام مرتضی شدم. پسری که تنها ده روز با او زندگی کردم، پسری که آرزوی به آغوش کشیدنش را تا ابد به گور خواهم برد. به یاد دارم تنها چند روز از تولد مرتضی گذشته بود که رضا فرزندمان را از خانه بیرون برد و او را هرگز به خانه باز نگرداند. او می گفت مرتضی را به دختر عمویش که بچه دار نمی شد سپرده است. می گفت من توان بزرگ کردن فرزندم را ندارم. وقتی از عهده ی کارهای خودم بر نمی آیم چگونه می توانم عهده دار کارهای یک نوزاد باشم. ولی این حرف ها در گوش من فرو نمی رفت. مدام سراغ فرزندم را می گرفتم. خدا می داند چه بر سر فرزندم آورده بود. آیا واقعا مرتضی نزد دختر عمویش بود؟ شاید رضا او را در ازای مبلغی فروخته بود. نمی دانم . یک معتاد برای تهیه مواد به هر کار خلافی تن می دهد.
چند ماه بعد از ناپدید شدن مرتضی مشکل بزرگتری بر سرم آوار شد. شوهرم بی شرمانه، زن های غریبه را برای هوس رانی به خانه مان می آورد. بسیار دردناک است . من در آرزوی ذره ای محبت رضا بودم ولی او در مقابل چشمان من با زنان غریبه معاشقه می کرد و به آنها که هوسش را اجابت می کردند پول و هدیه می داد.  دردناکتر آن که شریک زندگی ات در پیش چشمانت، وقیحانه به تو خیانت کند. تا زن نباشی و چنین بلایی به سرت نیاید،  هیچ گاه شرایط آن روزهای مرا درک نخواهی کرد. هیچ گاه مفهوم خیانت را نخواهی فهمید. رضا به روابط نامشروع  عادت کرده بود و می گفت حتی اگر صد زن هم داشته باشد، دست از این کار بر نخواهد داشت. صدایم در نمی آمد. از آوارگی و بی کسی می ترسیدم. این زندگی نکبت بار ادامه داشت تا اینکه بعد از گذشت شش سال شوهرم به دلیل کلاه برداری و قاچاق مواد مخدر  به زندان افتاد. بعد از گذشت چند روز همسایه هایمان مراکه بی کس و تنها شده بودم به بهزیستی معرفی کردند. بهزیستی مرا به مرکز اسکان موقت کرمان فرستاد. سه سال آنجا ماندم . در این مدت رضا با تقاضای طلاق من موافقت نکرد. او می گفت توان پرداخت مهریه ام را ندارد. البته بعدها فهمیدم که فقط قصد آزار و اذیت مرا داشته است.بعد از اقامت در مرکز اسکان موقت کرمان  به مرکز امید، مرکز نگهداری دختران فراری فرستاده شدم. ولی من که دختر فراری نبودم. در مرکز امید بودم که سروکله ی شوهرم پیدا شد و با اصرار مرا از بهزیستی ترخیص کرد. دو سال مجدداً با او زندگی کردم. در این مدت او هر آنچه از وسایل زندگی برایم باقی مانده بود را فروخت و دود کرد. بعد از آنکه دیگر آهی در بساط نداشتیم به خواسته خودش مرا طلاق  داد و باز روانه بهزیستی شدم .
بهزیستی مرا به مرکز نگهداری معلولین ذهنی فیاض بخش کرمان فرستاد. اما من که معلول ذهنی نبودم. روزهای سختی را گذراندم ولی زندگی سخت تر من آن زمان آغاز شد که مرا به مرکز نگهداری معلولین ذهنی زرند فرستادند. شرایط آنجا بسیار بد بود. مکان و خوراک آنجا بسیار نامناسب بود. از آن دوران به جز خاطرات بد چیزی در ذهنم باقی نمانده است. بعد از گذشت یک سال مرا به سرای سالمندان مهر آذین کرمان فرستاند. اما من که سالمند نبودم. سی و دو سال داشتم که به جمع سالمندان پیوستم و در جوانی مفهوم سالمندی را درک کردم. یکسال و نیم در مرکز مهر آذین کرمان بودم. در آنجا مددکار مرکز پیشنهاد ازدواج موقت با فردی نابینا را به من داد. من هم برای رهایی از سرای سالمندان به ناچار پذیرفتم. محسن نابینای مادر زاد بود و حدود چهل سال سن داشت. من و محسن و مادرش با هم زندگی می کردیم. معلولیت من دست آویز و بهانه ی خوبی برای مادرش بود که بی وقفه در زندگی خصوصی ما دخالت کند . ازدواج موقت با محسن اشتباهی بود که مرا از چاله به چاه انداخت. در نهایت مادر شوهرم به دلیل موقت بودن ازدواجم مرا به راحتی از زندگیشان بیرون انداخت و حق هر مقاومتی را از من گرفت.  من مجبور شدم به سراغ پناه بی پناهی هایم که همسایه قدیمی پدرو مادرم بودند بروم. مدت کوتاهی نزد آنان بودم آنها بسیار فقیر بودند و به سختی حتی از عهده زندگی خود بر نمی آمدند احساس سربار بودن ، مرا مجددا راهی مرکز مهر آذین کرمان کرد. در دی ماه 1392 من به همراه تعداد دیگری از سالمندان از کرمان به خانه سالمندان سپهر در بم فرستاده شدیم. در اینجا هزار راه رفته را در افکار خود مرور می کنم  و در دلم چراغ امیدی سو سو می زند و احساس می کنم که  زندگی جریان دارد. خدا را شاکرم . اینجا حال و هوای دیگری دارد . همه مهربانند . از همه مهمتر اینکه من " دیده می شوم ."
امکاناتش هم خیلی خوب است . کم کم سختی های مرکز زرند را فراموش می کنم .
مهربان خدایا، یقین دارم سعادت و خوشبختی با توکل به تو به تلاش و همت ما بستگی دارد. پس با الطاف کریمانه ات این آغاز دوباره را برایم آغازی مبارک قرار ده. گوشه ی چشمی از جانب تو برای خوشبختیم کافیست. خودم را به تو می سپارم. صفحات دیگر کتاب زندگی ام را آنگونه که خود صلاح می دانی رقم بزن.
نویسنده : فاطمه مداحیان

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۰۶ مهر ۱۳۹۳ ساعت ۱۲:۴۶
 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز35
mod_vvisit_counterدیروز171
mod_vvisit_counterاین هفته1353
mod_vvisit_counterهفته قبل1700
mod_vvisit_counterاین ماه5016
mod_vvisit_counterماه گذشته0
mod_vvisit_counterآمار کل76504