آگهی
صفحه اصلی
زندگی نامه دلارام
محتوا
نوشته شده توسط sepehr   

زندگی نامه دلارام

alt

هنوز کودک خردسالی بیش نبودم که با معنا و مفهوم زندان آشنا شدم. به شوق دیدار پدرم و برای ملاقات با او که بخاطر ارتکاب یک جرم در زندان بسر میبرد در انتظار رسیدن به آخر هفته روزشماری میکردم و وقتی روز ملاقات فرامی رسید برای دیدار با او، باید ساعات نامعلومی را پشت دیوارهای بلند زندان به انتظار می نشستیم و من که تازه شمارش اعداد را آموخته بودم، گویی می خواستم در آن لحظات پر التهاب و غرق در عالم کودکی ام، برای وقت گذرانی، در حالیکه به روبرویم خیره میشدم، که تا چشم کار میکرد دیوار بود و دیوار، با شمردن آجرها، یک به یک شمردن را تمرین کنم. یک، دو، سه، چهار، پنج و ..............

تازه سه سالگی ام را پشت سر گذاشته بودم و تصویر واضحی را از آن روزها به یاد نمی آورم. ولی خاطرات کوتاه و کم رنگی که از آن ایام در ذهنم نقش بسته است خبرهای جسته و گریخته از این و آن بود که در باره مرگ مادرم بر سر زبانها افتاده بود و اینکه هر کس در باره مرگش گمانی میبرد و داستانی سر هم میکرد، خودکشی، مردن در یک آتش سوزی و ... که شنیدن آنها بر دنیای کودکی من تاثیر زیادی نمیگذاشت. بسته شدن پرونده عمر مادرم، همانند بقیه انسانها برایم هر چند سخت و غیر قابل پذیرش بود ولی آنچه مهم بود خاطره آخرین دیدارم با او و اینکه بتوانم برای همیشه آن را در ذهنم زنده نگاه دارم و محل به خاک سپاری اش بود که هرگز ردی از او پیدا نشد تا محل دفنش مشخص باشد. سنگ قبری که بتوانم سرم را بر رویش بگذارم و گریه کنم و درد و دلهایم را با او در میان بگذارم و بغض های فرو خورده ام را عقده گشایی کنم. تا قلبم که آکنده از مهر او بود بر سر مزارش، آرام گیرد و زخمهای روحم التیام یابد.   

پس از گذشت چند ماه که پدرم از مرگ مادرم تا حدودی اطمینان حاصل کرد مرا با خود به بهزیستی شهرمان برد تا به آنجا بسپارد. ولی از آنجایی که سنم زیر شش سال بود و در مراکز نگهداری کرمان، کودکان زیر شش سال پذیرفته نمی شدند به یک شیرخوارگاه معرفی و پذیرفته شدم. روزهایم به سختی میگذشت و من هر روز بیشتر از گذشته بی تاب آرام گرفتن در آغوش مادرو بیقرار دستان نوازشگر پدرم بودم و همان ملاقاتهای دیر به دیر او، باز هم میتوانست مرا دراحساس انتظار طولانی و بی وقفه راضی ام کند. ولی گویی سرنوشت از همان ابتدای کودکی، سر سازگاری با من نداشت و با بی رحمی، تنها نور امیدی که در زندگی ام سوسو میزد را به نابودی کشاند. استقرار من در آن مرکز نگهداری دیری نپایید که پدرم به جرم قاچاق مواد مخدر به زندان افتاد و من در همان دوران کودکی با واژه هایی همچون جرم، مجازات، زندان، متهم، حبس ابد و ... که برایم معنایشان گنگ و مبهم بود آشنا شدم. همانطور که بعدها شمارش اعداد را با شمردن آجرهای دیوار زندان آموختم.

زمانی که مرا برای ملاقات و دیدن پدرم میبردند تا از پشت میله های زندان و حصاری که به دورش کشیده شده بود او را ببینم، هرگز اثر دستهای کوچکم را بر روی شیشه های کابین ملاقات از یاد نمیبرم که آنها را به سوی پدرم می گشودم تا در آغوشش بگیرم و دستهای پر قدرتش، انگشتان ضعیف مرا لمس کند و بفشارد و گیسوان آشفته ام را نوازش کند. ولی هر بار دستهایم به حصار شیشه ای اصابت مینمود و بهانه گیری و گریه های بی وقفه امانم را می برید و اشکهای لعنتی سطح شیشه را آغشته می کرد و مانع میشد که او را بخوبی ببینم. رفته رفته بزرگتر شدم و دلم برای بودن با پدر و مادرم بی تاب تر و کم طاقت تر میشد. هفت سالم بود که مرا به مرکز نگهداری کودکان مودت  آذر منتقل کردند، محیط آنجا شبیه مرکز قبلی بود با این تفاوت که بچه های آنجا  هم سن ویا بزرگتر از من بودند و با اینکه چندین سال بزرگتر شده بودم نمیتوانستم با محیط آنجا خو بگیرم و هیچ جا برایم مامن گرم خانواده نبود

 کلاس اول را  پشت سر گذاشتم. خواندن ونوشتن را آموختم و در یکی از شبهایی که مهتاب مثل همیشه آسمان را روشن کرده بود کاغذ و  مدادی در دست گرفتم و اولین نامه ام را خطاب به خداوند نوشتم:

"به نام خدا. سلام خدای مهربان. من دلارام هستم. خاله ها اینجا به من می گویند هر چه را آرزو کنیم باید از تو بخواهیم. خدایا نمیدانم بابا علی من، چه کار بدی کرده است، ولی تو او را ببخش. آخه شنیده ام تو خیلی بخشنده ومهربانی و اگر آدمها از کارهاشون پشیمان شدند، تو آنها را می بخشی. خدایا بابا به حبس ابد محکومه. یعنی تا همیشه باید اونجا بمونه؟ خدایا نمیشه تو او را ببخشی تا آزاد بشه و پیش من بیاد؟........"

همیشه وقتی نامه هایم به خدا به اینجا می رسید خوابم می برد و علت برآورده نشدن آرزویم از جانب خداوند را، به حساب نامه های نا تمام خودم میگذاشتم.

روزها یکی پس از دیگری سپری می شدو من بزرگتر شده بودم و به قول پدرم، برای خودم خانمی بودم.  

بله، حالا دیگر من آنقدر بزرگ شده بودم که دیدن پدرم در این شرایط بیشتر از گذشته آزارم میداد و اینکه در زندان شاهد حضورش باشم وضعیت را برایم دشوارتر می کرد و نمیدانم چگونه توصیف کنم حال پدر رنج دیده ام را که حتی روزنه امیدی برای رهایی اش وجود نداشت و نا امیدی، مانند تارهای عنکبوت، وجودش را تنیده بود و دیگر کلمات محبت آمیز و امید بخش من بر پیکر نحیف و تکیده اش تاثیری نمی گذاشت. هر وقت به ملاقاتش می رفتم  آثار ندامت و پشیمانی در نگاه های خسته و بی روحش موج می زد، ولی آخرین رمق هایش را بکار می بست و با چهره ای که به حساب خودش می خواست با لبخند پذیرایم باشد، شادی را به من هدیه کند. اما من آنقدر بزرگ شده بودم که تشخیص دهم پشت این نقاب، تنها خاموشی، به وسعت  همه آرزوهایی که یک پدر میتوانست برای تنها دخترش داشته باشد، پنهان شده است. خاموشی که سالهاست در سکوت وانزوای محض زندان، در ناامیدی بی انتهایی که بر دلش سنگینی میکرد روزها را پشت سر می گذاشت. او مثل همه فقط با چشمانش نمی گریست و هر بار ، قلب و تمام احساسش برای گریستن به کمک چشمانش می آمدند. آری، در ملاقاتهایم با او، اشکهایی که چشمانش را پر می کرد را می دیدم، که او با غرور مردانه اش مانع سرازیر شدن آنها بر گونه های تکیده اش می شد و من در پاسخ به این خویشتن داری اش، ضربه های تازیانه ای را که در عالم خیال، بر پیکر نحیفم فرود می آمد را احساس می کردم ولی تحمل این درد، تنها دل خوشی من در کمک و همدلی با پدرم بود..........

کار دیگری از دستم برنمی آمد. نه، راستی نامه های نا تمامم را که هنوز به مقصد آسمان برای خداوند مینوشتم را فراموش کرده بودم....................

دوره راهنمایی را پشت سر گذاشتم. پس از مدتی به مرکز نگهداری فرزندان بی سرپرست سپهر در بم منتقل شدم. پس از گذشت سالها، زندگی در این خانه ها، دیگر برایم عادی شده بود و خیلی زود توانستم به این مکان جدید خو بگیرم. بچه های سپهر روحیه شاد و با نشاطی داشتند. گویی ورود یاس و نا امیدی و غم و اندوه به آنجا ممنوع بود. در آنجا بچه ها در کلاس های فرهنگی و آموزشی متنوعی شرکت می کردند. موضوع دیگری که در خانه های دیگر بهزیستی مشاهده نکرده بودم، فضای  بسیار صمیمی وگیرایی بود که بر آنجا حاکم بود و مرا ناخودآگاه با سایر بچه ها همراه کرد. من برای شرکت در کلاس نقاشی ثبت نام شدم. از بچگی به نقاشی علاقه زیادی داشتم اما هیچوقت شرایطی برایم فراهم نشده بود تا استعدادم را محک بزنم و آن را پرورش دهم. در کلاس نقاشی، استاد، قلمی به  دستم داد و کاغذی در مقابلم گذاشت. بی مهابا و با عجله، قلم را بر روی کاغذ می لغزاندم و اشکال و طرح های ترسیم شده ام تمام صفحه را پرکرد. وقتی استاد بالای سرم آمد با نگاهی تحسین برانگیز گفت:

آفریننقاشیت عالیه. استعداد خوبی داری. بچه ها دوستتان را تشویق کنید.

نگاه نافذش در وجودم رخنه کرد و برایم انگیزه ای شد که هنر نقاشی را با علاقه و شوق وصف ناپذیری دنبال کنم.

امروز، خطوط در هم تنیده زندگی من، موضوع نقاشی ام را تعیین می کند. روزهای گذشته را به یاد می آورم و آنها را بر روی کاغذ ترسیم می کنم تا غم و اندوه گذشته را از ذهن و قلبم، به ورقهای کاغذ بسپارم و با ترسیم نقش های امید بخش و بکر که در وجودم زاده می شود، برای همیشه، یاس و ناامیدی در وجودم رخت بسته و با فراموشی آنها  روزنه امیدی برای فرداهایم باشد.

روزهایم را بانقاشی سپری میکردم پیشرفت زیادی در آن داشتم. در کنار نقاشی، نواختن ساز فلوت را هم آموزش دیدم با دمیدن در آن، این بار می خواستم نوای زندگی ام را خودم بنوازم. همانگونه که میخواستم و اراده می کردم. من دارای کانون گرم خانواده ای شده بودم که سالها آن را جست و جو می کردم. خانواده ای، که چیزی جز عشق و محبت در آن راه نداشت.

با لطف وعنایت خداوند دوران دبیرستان را به خوبی در آغوش گرم سپهر سپری کردم و  موفق به اخذ مدرک دیپلم دیپلم در رشته گرافیک شدم. پس از چند ماه زمزمه های آمدن یک خواستگار  به گوشم رسید و خیلی زود پس از طی مراحل معمول، قرار ازدواج و ورود به زندگی متاهلی گذاشته شد. در آغاز در دلم غوغایی به پا بود. برای تصمیم گیری، نظر و تایید پدرم برایم یک اصل بود. برایش نامه نوشتم تا او را از این موضوع مطلع کنم. نگرانی اینکه نکند پاسخ نامه ام را دیر دریافت کنم و پدرم در دفتر ازدواج، جای امضایش خالی بماند کلافه ام کرده بود.

در اوج نا امیدی، منتظر جواب نامه ام بودم. تردید نداشتم که پاسخ نامه ام بدستم خواهد رسید. اگر امروز نه ...

فردا.

چیزی به تاریخ عقدم نمانده بود، که آن روز فرا رسید. نقطه عطف زندگیم را می گویم. طی حکمی، عفو رهبری شامل حال پدرم شده بود. شنیدن این خبر مرا با خود به روزهایی برد که تازه خواندن و نوشتن را آموخته بودم. آن شبی که مهتاب آسمان را روشن کرده بود و من برای اولین بار برای آفریدگارم نامه نوشتم. خدایا آزادی پدرم را از تو میخواهم. پاسخ خداوند و اجابت دعاهایم که همراه دستهای کوچکم به سوی آسمان بالا رفته بود را دریافت کردم.  قبل از آنکه دیر شود ...

با همت بنیاد خیریه سپهر مراسم جشن ازدواج من، در میان خانواده بزرگ وصمیمی ام وبا حضور پدرم، آبرومندانه   برگزار و به لطف آنها، هزینه های جهیزیه ام فراهم شد.

امروز که برایتان مینویسم سه ماه از ازدواجم میگذرد و من در انتظار فرزند خود هستم . روزهای خوش امروز و آرامش زندگی ام  را مدیون بزرگ مردی هستم که بی ادعا و بی منت مرا بربالین خود و خانواده سپهر رشد و پرورش داد .

به او مدیونم..............

نویسنده : ملیکا  فرهمند

 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز28
mod_vvisit_counterدیروز156
mod_vvisit_counterاین هفته713
mod_vvisit_counterهفته قبل1166
mod_vvisit_counterاین ماه3230
mod_vvisit_counterماه گذشته7284
mod_vvisit_counterآمار کل143030