آگهی
صفحه اصلی
زندگی نامه بهار

زندگی نامه بهار

alt

همه می دانند که دختر بچه ها بابایی هستند و به پدرشان وابستگی خاصی دارند و در کودکی، شبها، با قصه های او بخواب می روند.

مدت زیادی از تولد من نگذشته بود که پدرم از دنیا رفت و آسمانی شد و من کوچکتر از آن بودم که خاطره ای از او به یاد داشته باشم.

به گفته مادرم، در ماه های آخر بارداریش، در اثر تکانهای زیاد، امانش را بریده بودم و هرروز که میگذشت لگد زدنهای مرا بیشتر احساس می کرد. انگار می خواستم ورود قریب الوقوعم را به او اعلام کنم و سرانجام زودتر از زمان پیش بینی شده به دنیا آمدم. ولی دنیایی که در آن قدم نهادم از همان ابتدا سر سازگاری با من نداشت و مرا به نبرد با خود فرا خواند و سرنوشت من اینگونه رقم خورد که زمینی شدن من، مصادف با آسمانی شدن پدرم باشد.

بخاطر از دست دادن پدرم از همان ابتدای کودکی، بار سنگین یتیمی را بر روی شانه های کوچکم احساس می کردم و فقر و تنگدستی هم تجربه ناخوشایند آن دوران را برایم دو چندان می کرد. بدین ترتیب روزهای کودکی من در عزا و ماتم سپری شد. ایامی که من تازه می خواستم زبان به سخن گفتن بگشایم و اولین کلمات را ادا کنم.

اولین بار که کلمه بابا را به زبان آوردم اشکهای مادرم ناخود آگاه  بر روی گونه هایش سرازیر شد و او را بیش از پیش دلگیر وخاموش و غصه دارکرد .

مادرم ستون زندگیم و برایم تکیه گاهی محکم و پناهگاهی امن بود. با آنکه او تمام توانش را بکار می بست تا جای خالی پدرم را پر کند، اما گاهی قلب کوچک من، شانه های مهربان و دستان گرم پدرم را بهانه می کرد. دختر کوچکی که می خواست برای پدرش ناز کند و از او نوازش ببیند.

ولی افسوس که از او هیچ تصویری حتی مبهم و خاطره ای که در دوردستهای کودکی ام شکل گرفته باشد به یاد ندارم.

دوران کودکی ام سپری شد و من ده سالگی ام را پشت سر میگذاشتم و زندگی نسبتا بی دغدغه ای را تجربه میکردم که آن سحرگاه شوم فرا رسید. سحرگاهی که در آغوش مادرم  به خوابی آرام فرو رفته بودم. نزدیک های صبح بود که با شنیدن صدای شیون، فریاد و ضجه های بی وقفه اطرافیان خوابم آشفته شد. زمین بشدت می لرزید و گویی آسمان را هم با خود به لرزه در می آورد. تنها صحنه ای که از آن لحظات به یاد دارم قاب عکس پدرم بود که به زمین افتاد و در مقابل چشمان بهت زده ام تکه تکه شد و مادرم را که در آن هیاهو گم کرده بودم .

دقایقی بعد زمین آرام شد و دوباره سکوت همه جا را فراگرفت.  

رفتنی ها رفتند ............ زلزله، آنها را با خود برد ..............

گرد و غبار فضای شهر را پوشانده بود و چشمانم قادر به دیدن آنچه در اطرافم می گذشت نبودند. پاهایم از حرکت باز ایستاده بودند. درد سراسر بدنم را فرا گرفته بود و من فقط ناله می کردم.

حافظه ام یاری نمیکند که چقدر گذشت تا مردی میانسال با یک برانکارد به کمکم آمد. از آن لحظه  به بعد دیگر چیزی را به یاد نمی آورم.

وقتی که به هوش آمدم خودم را در یک بیمارستان دیدم که یک پرستار مرا از اتاق عمل بیرون می آورد. پاهایم از  دو ناحیه شکسته بود. هیچیک از آدمهای اطرافم، برایم آشنا نبودند و من بی اعتنا به دردهایم، فقط سراغ مادرم را می گرفتم، ولی کسی از او خبری نداشت.

پس از مدتی که در آنجا بستری بودم خاله ام به سراغم  آمد و مرا همراه خود به تهران برد. از همه سراغ مادرم را میگرفتم ولی کسی به درستی پاسخم را نمی داد.

نه   .........   نمیخواستم باور کنم که یکبار دیگر، دست روزگار با مرگ مادرم، سرنوشت مرا که همچون آتشی زیر خاکستر بود شعله ور سازد. برای من که دیگر تاب وتوانی باقی نمانده بود، سیاه پوش شدن دوباره در عزای مادرم و پر کشیدنش به آسمان، رنج و عذابی طاقت فرسا به دنبال داشت و من به جز صبوری در مقابل مصائب، چاره دیگری نداشتم.

پس از گذشت چندماه از تهران به بم بازگشتم.  ازشهرمان، چیزی به جز ویرانه ای باقی نمانده بود و در شهر، سکوتی حاکم بود که مرا با خود به آخرین شبی می بردکه در آغوش مادرم آرام گرفته بودم. زمین و آسمان شهر عزادار بودند و همه رخت عزا بر تن داشتند. به خانه مادربزرگ رفتم به امید آنکه در او بوی مادرم را بیابم، ولی از همان ابتدای ورودم، کسی پذیرای من نبود.  

بی اعتنایی دایی هایم را بخوبی احساس می کردم و به علت خصومت قدیمی که با مادرم داشتند، حاضر به دیدن فرزند او نبودند. ولی چاره ای نبود، باید تمام کنایه ها و نامهربانی ها را تحمل میکردم. همه زخم زبان ها ، ناسزاها وکتک هارا.  

به هر مشقتی که بود به تحصیل ادامه دادم. هرچه بزرگتر میشدم آنها رفتارشان بدتر و آزاردهنده تر میشد. گاهی با خود می اندیشیدم که چرا شعری را که به ما در مدرسه آموخته اند در خانه ما مصداقی ندارد؟

" چو عضوی به درد آورد روزگار                         دگر عضوها را نماند قرار "

هرچه بزرگتر میشدم دایی هایم، ضربه های روحی بیشتر وکتک های شدیدتری را بر جسم نحیف من وارد میکردند. بعدها فهمیدم که آنها، درکار قاچاق مواد مخدر هستند. من بزرگتر شده بودم و هر روز خطرات بیشتری از سوی آنها تهدیدم میکرد. مردهای ناجوری به خانه مادر بزرگم رفت و آمد میکردند من، نگاه های بی شرمانه و هوس آلود آنها را بخوبی احساس می کردم. دیگر خانه برایم قابل تحمل نبود. در آنجا امنیت نداشتم.

خوب میدانستم که جای دیگری ندارم و کسی را ندارم که به او پناه ببرم. زمانه با من سر ناسازگاری داشت.

یکی از روزهای معلم کلاسمان که مشکلات مرا می دانست صدایم کرد  و گفت: بعد از زنگ آخر پیش من بیا. می خواهم ترا همراه خودم به جایی ببرم. بخاطر اعتمادی که به او داشتم

بدون آنکه از او  بپرسم به کجا می رویم با او همراه شدم. بدون شک هرجایی که مرا میبرد بهتر از خانه مادر بزرگم بود.

او مرا به بهزیستی برد و آنها  به بنیاد خیریه سپهر معرفی کردند. من به خانه فرزندان سپهر منتقل شدم و قرار شد لباسها و سایر وسایلم را معلمم از خانه مادربزرگ تحویل گرفته برایم بیاورد. خوشحالی ام از بودن در جمع بچه های سپهر، قابل توصیف نبود، برایم مهم نبود به کجا آمده ام. همینکه پناهگاه امنی داشتم، دلم را آرام میکرد .

خیلی زود با بچه های آنجا آشنا شدم و به آنها انس گرفتم و همراهشان شدم. پس از مدتی مربیان آنجا متوجه ضعیف بودن وضعیت درسی ام شدند و با گرفتن معلم خصوصی، پایه درسی ام را تا حدودی تقویت شد. کلاس های آموزشی و فرهنگی آنقدر مرا سرگرم می کرد که گذشت زمان را احساس نمی کردم و روزهایم مثل برق و باد سپری می شد. بالاخره سال آخر دبیرستان و شرکت درکنکور سراسری فرا رسید. سال آخر را بخوبی سپری کردم و پس از اعلام نتایج کنکور، مشخص شده که در رشته مدیریت دولتی پذیرفته شده ام.

پس از ورود به دانشگاه و همزمان با گذراندن دوران دانشجویی، در مجتمع بنیاد خیریه سپهر و در واحد مالی مشغول به کار شدم. دوران تحصیلم بخوبی سپری میشد و مشغول امور فارغ التحصیلیم بودم که  متوجه علائمی از جمله بی حوصلگی، کم طاقتی، سردردو سرگیجه و ورم ناحیه جلویی گلویم شدم. به دکتر متخصص مراجعه کردم. پیگیری های پزشکی نشان داد که به بیماری پاپیلری یا " سرطان تیروئید "  مبتلا شده ام.

یکبار دیگر زمین خوردنم را احساس کردم و دوباره در هم شکستم. نبرد من با سرنوشت را پایانی نبود. برای درمان بیماری ام به کرمان اعزام شدم. به توصیه پزشکان  باید هرچه سریعتر مورد عمل جراحی قرار می گرفتم. گرچه این بار باید با بیماری ام دست و پنجه نرم می کردم، ولی دیگر تنها نبودم و خانواده ای داشتم به بزرگی سپهر. خانواده ام، بنیاد خیریه سپهر، مصداق بارز شعری بود که آن را در مدرسه آموخته بودم:

"چو عضو ی به درد آورد روزگار                     دگر عضوها را نماند قرار "

با حمایت سپهر، نگاهم به این شعر و تعبیری که میتوانستم از آن داشته باشم، بکلی تغییر کرد. من با بیماری ام مقابله کردم و مورد عمل جراحی قرار گرفتم. پس از بهبودی، دوباره همچون گذشته به محل کارم آمدم تا مثل همه روزگارم را با امید به فردایی بهتر سپری کنم.

تحمل بیماری برایم سخت و دشوار بود. آنقدر سخت که کلمات قادر به وصف حالم نبودند، اما به لطف خداوند و درسایه خانواده سپهر، توانستم با سربلندی و صبر با بیماری ام کنار بیایم.

امروز که سرگذشتم را می نویسم، دو سال از عمل جراحی ام می گذرد و هنوز تحت درمان پزشک معالجم هستم. یک سال است که ازدواج کرده ام و با انگیزه ای بالا، در سپهر مشغول فعالیت می باشم. خدا را شاکرم که در فضایی نفس می کشم که در آن کسانی هستند که تبلور انسانیتند و به من درس نوع دوستی را بخوبی آموخته اند.

 

نویسنده : ملیکا فرهمند

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۰۳ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۴:۲۹
 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز87
mod_vvisit_counterدیروز301
mod_vvisit_counterاین هفته2022
mod_vvisit_counterهفته قبل2483
mod_vvisit_counterاین ماه7870
mod_vvisit_counterماه گذشته8105
mod_vvisit_counterآمار کل93163