آگهی
صفحه اصلی
پدری از جنس مهربانی

alt

بدنیا آمدیم و چشم گشودیم به  امیدآنکه  درکنارکسانی که به آنها عشق می ورزیم زندگی کنیم دو خواهریم.  نام هایمان: نیلوفر و نازنینیک خواهر ناتنی هم داریم که بزرگترازماست و دختر مادرم است . رابطه خوبی با ما ندارد ثمره ازدواج اول مادرم تنها همین خواهر است. هنوز نمی دانیم چر مادرم ا از همسر اولش جدا شده است. ازگوشه وکنارشنیده ایم که او را خیلی دوست داشته ولی به دلایلی که برایمان گنگ و مبهم است ازهم جداشده اند.  وقتی که خواهرم به سن 14سالگی می رسد مادرم مجدداً ازدواج میکند این بار  صاحب 2 فرزند می شود.(من و نازنین )
از آشنایی پدر و مادرم هیچ اطلاعی نداریم و حتی از بدنیا آمدن خودمان که در کجا به دنیا آمده ایم بی اطلاعیم. عده ای میگویند خرمشهر و عده ای جیرفت یاشاید هم کرمانتاریخ تولدم 1375وخواهرم نازنین متولد 1381است.  بعد از بدنیا آمدن من، پدر و مادرم در یکی از شهرهای کرمان زندگی می کردند در کودکی به دلیل  بی تابی های  زیاد من، خاله ام پیشنهاد می کند که برای آرام  شدنم  مقداری تریاک بمن بخورانند.   این پیشنهاد، آغازی برای شروع اعتیاد من شد. وپدرم هم درکنار دخترش مصرف تریاک را شروع کرد. آنقدر اعتیاد بابا اوج گرفت که مجبور شد  همه چیز خود را از دست بدهد و برای زندگی به شهری برویم . پدرم درآن شهر به عنوان نگهبان در یک زمین خرابه کارمیکرد  و ما هم در آنجا باسختی های روزگار دست وپنجه نرم میکردیم . حقوق بابا جوابگوی مخارج زندگی وتامین مواد نبود. البته کار پدر دعا نویسی(رمالی) بود.  برای آنان که درگذشته خودمانده بودند آینده شان رامیفروخت. اما به دلیل اعتیادش نمی توانست کار کند . من و مادرم را برای کار کردن به بیرون از خانه می فرستاد. مادرم کار پیدا نکرد. به هر جا مراجعه کرد، احتیاج به کارگرنداشتند. چاره ای نبود او برای گذران زندگی به روسپیگری روی آورد . پدر و خواهرم بی خبر از همه جا  در آن زمین خرابه منتظر بودند تا مادر با دست پر برگردد .
اگر یک روز مادرم دست خالی می آمد ، با کتک های ناجوانمردانه پدر روبرو بود. باور کنید که از توصیف حالم ، آن زمان که مادرم زیرشکنجه های پدرناله میزد عاجزم. در همین فراز ونشیب هابود که سروکله فردی با یک  پیشنهاد جدید پیدا شد. او به مادرم پیشنهاد داد که در باند خلافکاران فعالیت کند ودرعوض آنها هزینه اسکان وگذران زندگی خانواده مان را تامین می کنند . بدین ترتیب ما به خانه ای که خلافکاران تهیه کرده بودند نقل مکان دادیم . چند روزی از آمدنمان به آن خانه یا بهتراست بگویم به آن ویرانه نگذشته بود که برادرصاحبخانه دریک فرصت مناسب به سمتم هجوم آورد. اوقوی هیکل بود ومن نمیتوانستم ازدستش فرارکنم. تنها صدایم رابلند کردم. فریادم به موقع به گوش پدررسید و قبل ازاینکه اتفاقی بیفتد پدرم را درکنارم دیدم. از آن پس دچار افسردگی شدم و همیشه خودم رادر اتاقکی حبس میکردم و تحمل آن محیط برایم بسیاربسیار سخت بود. تمام مدت به فکرگریز ازآن خانه بودم. نمیخواستم من وخواهرم بیش از این درمنجلاب فرو برویم. اما نمیدانستم که اگر ازآن خانه فرارکنم به کجا پناه ببرم. ترس ازبی خانمانی مانع از فرارمان می شد . رفته رفته من به شیشه و کراک روی آوردم و معتادحرفه ای شدم. درهمین ایام مادرم کوله بارسفر ابدی رابست وبه دیارباقی شتافت. حالامن مانده بودم وخواهری کوچکترازخودم که باید برایش مادری می کردم. بعد از فوت مادر ، من وخواهرم برای گذران زندگی به گدایی روی آوردیم. در یکی از روزهای سرد زمستانی که مثل همیشه با پاهای برهنه برای گدایی به کوچه و خیابان رفته بودیم باخانمی که چندین بار ما را در حین گدایی دیده بود مواجه شدیم. او سد راهمان شد . از چهره ام متوجه اعتیادم شده بود . او نشانی مردی را به من داد که بعدها متوجه شدم همسرش است که مدتیست معتاد شده و از خانه رفته است او از من خواست دنبال همسرش بگردم و او را بین معتادین پیدا کنم . ازآن روز هروقت برای گرفتن مواد به درخانه ساقی ها میرفتم چهره ای را که آن زن برایم ترسیم کرده بود جستجو می کردم پس از آنکه چند نفر را به آن خانم معرفی کردم و اشتباه از کار درآمد، بالاخره توانستم همسرش راپیدا کنم و آدرسش رادر اختیار او قراردهم. آن خانم به رسم قدردانی دست من وخواهرم را گرفت و ما را به بهزیستی کرمان معرفی کرد. از آن پس جوانه های امید در من شکوفه زد، و نسیم رهائی در وجودم وزیدن گرفت . من باید ترک میکردم. روزهای سختی راگذراندم. اما با لطف خدا چیزی نپایید که من پاک وسالم شدم. بعدارحدود یکسال به  بم منتقل شدیم. 7 سال است که در خانواده سپهر زندگی میکنیم. بعد از آشنایی باسپهر هنگامه ای  درزندگیمان آغاز شد ونبض زندگیمان شروع به تپیدن کرد. دیگر کابوس وترس و دلهره هایم تمام شده و برروی تمام زخم هایم مرهم نهاده شده است. این روزها آسوده سرم راروی بالش میگذارم وصبحها با دلی سرشار از امید برمیخیزم. اینجا پر از مهر ومجبت است و از جدال وکینه خبری نیستمیدانم پدری ازجنس مهربانی ها دارم ، پدری که درس  انسانیت وانسان بودن ر ابه من آموخت. پدرم بوسه بردستانت میزنم. دستانی که برسرم کشیدی و یک بار نوازشت برای زدودن تمام روزهای غم زده ام کافی بود. ما دو دخترک زخم خورده ی سرنوشت اکنون بی دغدغه و ترس و هراس از کمبود امکانات زندگی مشغول تحصیل هستیم. من سال دوم دبیرستان و نازنین سال ششم ابتدایی است.  تمام این روزهای خوشی که همچون باد میگذرد را مدیون پدری هستیم که بی هیچ منتی برایمان  پدری میکند. پدری از جنس مهربانی

نویسنده : فاطمه دهقانی مربی خانه سپهر

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۰۳ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۴:۳۵
 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز342
mod_vvisit_counterدیروز408
mod_vvisit_counterاین هفته342
mod_vvisit_counterهفته قبل2410
mod_vvisit_counterاین ماه7045
mod_vvisit_counterماه گذشته10648
mod_vvisit_counterآمار کل113335