آگهی
صفحه اصلی
زندگی نامه " رها "

alt

بر صفحه سفید کاغذ آنچه را که روزگار برای سرنوشت من نگاشته است، می نویسم.
تنها، مادرم خواست تا به این دنیا پا بگذارم . اما هیچ گاه ندانستم ، چرا با آمدن من دنیای با چنین عظمت و بزرگی به یکباره کوچک شد . گویی آمدن من جای خیلی ها را تنگ کرد و موجب جدائی ها شد  .
ازدواج نافرجام پدر و مادرم با تحمیل و اجبار همراه بود . مادرم قربانی اجبار و زورگوئی و پدرم رها از قید هر نوع تعهد و مسئولیت.
پدرم از همان ابتدا ، زندگی موقتش با مادرم را مشروط به نداشتن فرزند کرده بود. ناخواسته پا به عرصه زندگی آنان گذاشتم و تولد من باعث جدایی آنها شد. وجود من آشکار شدن رابطه آنها را موجب می شد . به همین دلیل پدرم ما را رها کرد و رفت . من میهمان ناخوانده ای بودم که صاحبخانه قبل ازآمدنم خانه را ترک کرده بود و تنها یاد و حسرت دیدارش را برای میهمان باقی گذاشته بود  .
پدرم رفت تا با همسر اول و دو فرزند پسرش ، دورتر از من و دنیای من زندگی کند . گاهی از خودم سوال میکنم آیا او در لحظات تنهائیش به من و اینکه اکنون چه شکل و قیافه ای دارم فکر میکند؟
چرخ زندگی بدون پول نمی چرخید و مادرم به ناچار مرا به دست مادربزرگم سپرد و خودش بیرون از خانه کار میکرد ، ولی زندگی ما به سختی می گذشت برای اینکه زندگی راحتی داشته باشیم مادرم تن به کار خلاف و حمل مواد مخدر داد. به همین دلیل مجبور شدیم  جدا از هم زندگی کنیم . من به دست یکی از اقوامم که در شهر و دیار دیگری بود سپرده شدم و با فرزند این خانواده که دو سال از من بزرگتر بود هم بازی شدم. روزهای خوشی را سپری می کردم . مادرم سرگرم کار خودش بود و کمتر فرصت می کرد به دیدن من بیاید . بعد از یکسال مادرم مرا به منزل خاله ام برد . آنها هم دو فرزند هم سن و سال من داشتند. کیفمان کوک بود و بساط بازی براه . دست روزگار من را از آنان جدا کرد . مادرم مرا به یکی از دوستانش سپرد تا با او زندگی کنم و تنهایی او و همسرش را که بچه نداشتند پر کنم  و به زندگی آنها شادی و رونق ببخشم . از بودن با آنها لذت می بردم و رنج و غمهایم کمتر شد تا اینکه آنها بچه دار شدند و وجود من جز مزاحمت چیز دیگری نبود. این خانه دیگر نیاز به حضور من نداشت. من فهمیدم و راضی به رفتن بودم اما کسی برای بردن من نمی آمد و این برای من عذابی دردآور بود . رفت و آمدهای خانم خانه به دور از چشم همسرش صورت می گرفت ومن شاهد تمام اتفاقات و ملا قات ها بودم . در ذهن کودکی خودم درستی یا نادرستی  اینگونه رفتارها را تشخیص نمی دادم و مرتبا یک صدا در گوش من طنین انداز بود " وای به حال و روزگارت اگر از این آمد وشدها چیزی به زبان بیاوری" . گاه گاهی که مادرم به دیدنم می آمد فقط نگاهش می کردم تا سیر شوم . نه قدرت صحبت کردن داشتم و نه پای رفتن  از آن خانه . محکوم بودم با این نوع زندگی بسازم . با زنی زندگی میکردم که نه تعادل روحی و نه ثبات رفتاری داشت .
اخلاق برای او تعریف خاص خودش را داشت . کم کم کار به جائی رسید که تنبیه  بدنی نیز جزئی از رفتارهای او شد. دعاها  و راز و نیازهای شبانه ام جواب داد و مادرم من را از آن خانه و دردسرهایش نجات داد .
7سال سن داشتم که به اتفاق مادرم به خانه ی  دائیم رفتیم . حسرت ندیدن مادرم با دیدن او تمام شد. از بودن در کنارش لذت می بردم که طوفان بلا وزیدن گرفت و دست تقدیر دوباره من را به خانه دوست مادرم انداخت و مجدداً روز از نو و روزی از  نو . زندگی سختی داشتم اما از بچگی یاد گرفته بودم ، اعتراض نکنم وخاموش باشم . زندگی به سختی می گذشت تا اینکه ناگهان زمین غرید ، دیوارها  لرزید ، سقف ها شکست و همه چیز ویران شد . هیاهو بر پا شد و صدای گریه و زاری در فضا پیچید . کم کم هوا روشن شد و در میان سر درگمی و بهت مردم ، من فقط خیره خیره اطرافم را نگاه می کردم . آوارگی من شکل جدید تری بخود گرفت. با خانواده دوست مادرم از شهر خود به شهر دیگری رفتیم . در 8 سال سنی که از خدا گرفته بودم سهم من از دربدری و غم و غصه ، بیش تر از آرامش و دوست داشتن و محبت بود .
بعد از چند ماه مادرم دنبال من آمد  و مرا به شهر خودمان برد . مادرم برای گذران زندگی کار قبلی خود را ادامه می داد . آنچنان زندگی افت و خیز داشت که نفهمیدم مادر دارم یا ندارم ، سیرم یا گرسـنه ، خوابم یا بیـدار .
در کودکی آنقدر کتک خوردم که حالا کتک زن قهاری هستم ، از بس صدایم را در گلو خفه کردم حالا با کوچکترین سخنی از کوره در میروم و فریاد می زنم . گوئی که آرزو دارم بر سر عالم و آدم فریاد برآورم که من در کودکی همیشه محکوم به سکوت بوده ام .
مهرماه فرارسید. همه ی بچه ها به شوق رفتن به مدرسه سر از پا نمی شناختند، اما من از تجربه ی این حس خوب محروم بودم . مثل سال قبل که ازدرس و مدرسه محروم بودم، امسال نیز این محرومیت  تکرار شد . بالاخره رگ غیرت یکی از دائی هام جوشید اسم مرا برای مدرسه نوشت و منم بچه مدرسه ای شدم و مزه ی درس خواندن و مدرسه رفتن را چشیدم .
مسئولان مدرسه در جریان زندگی من بودند، به همین دلیل حمایتم می کردند. معلمان خوب و دلسوزی داشتم . بهترین خاطره دوران دبستانم این بود که در مسابقه نقاشی نفر اول و برنده ی یک سکه پارسیان شدم . اما بهترین دوستم که خیلی به من نزدیک بود سکه من را برداشت و هر چه گریه کردم پس نداد . مدیر مدرسه برای دل جوئی از من برایم لباس خرید تا جبران ناراحتی و نگرانی من شود . معلم ورزشی داشتم که دوستم داشت. او خیلی مهربان بود . زن دائی ام خیلی اذیتم می کرد و رفتار خوبی با من نداشت. وجود من برای او قابل تحمل نبود . او دائی را فقط برای خودش می خواست . زدن های او تمامی نداشت و گوئی هــزینه ی زندگی کردن درخانه ی او را با کتک خوردن می پرداختم . کبودی و زخمهای دست و صورتم برای همه آشکار بود، تا جائی که معلم مدرسه از این امر شاکی شد و به اداره بهزیستی اطلاع داد . پس از انجام تحقیقات ، من به بهزیستی معرفی و نهایتاً به دامان سپهر سپرده شدم . دور و برم پر بود  از بچه هایی که از جنس خودم بودند. در آن زمان کلاس سوم ابتدائی بودم . مادرم هم به دیدنم می آمد . روزگار روی خوشش را به من نشان داد و بعد از یک دوران سخت و عذاب آور ، آرامش و راحتی نصیبم شد.
سال تحصیلی جدید هم از راه رسید . امسال من نیز مثل خیلی از بچه هایی که در دامن خانواده سپهر بودند، غم لباس و کیف و
مدرسه را نداشتم . حسرت پارگی کفش هایم را نمی خوردم . مادرم بخاطر حمل مواد مخدر دستگیر و محکوم به حبس شد . متاسفانه او بعد از آزادی از زندان راه خلاف را پی گرفت و مجدداً به زندان افتاد . امروز که این یادداشت را می نویسم سال سوم دبیرستان هستم.
به لطف خدا افرادی بر سر راه من قرار گرفتند که محبت را بی ریا و بی دریغ نثار بچه هایی مثل من می کنند . زندگی ما را تامین می کنند و ما در کنار آنها احساس آرامش و امنیت می کنیم.
فر شته ی مهربانی مرا دراین راه همراهی می کند که اگر حمایت های او نبود شاید الان سرنوشت دیگری داشتم . من "رها دخترک زخم خورده ی کودکیاکنون در دامان سپهر پله های ترقی را طی می کنم و دانشجوی ترم اول رشته مددکاری هستم من نیز مثل تمام دختران این سن و سال دلبستگی هایی دارم . دوست دارم هر آنچه را که خودم نتو انستم بدست آورم برای فرزندانم درآینده به ارمغان بیاورم .
پدری مهربان داریم که با مهربانی هایش تمام نامهربانی ها و ناپدری های پدرهای خونی مان  را جبران می کند. برای لحظه لحظه های عمرش از خداوند بزرگ عاقبت بخیری ، سلامت و توفیق آرزو دارم .

نویسنده : مژگان علیزاده - فاطمه دهقانی

آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۰۳ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۱۴:۵۸
 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز36
mod_vvisit_counterدیروز171
mod_vvisit_counterاین هفته1354
mod_vvisit_counterهفته قبل1700
mod_vvisit_counterاین ماه5017
mod_vvisit_counterماه گذشته0
mod_vvisit_counterآمار کل76505