آگهی
صفحه اصلی
انگشت نما....

با خود مرور می کنم تکرار روزهای گذشته را                        

                                                               بازهم ورق میزنم خاطرات تلخ آن روزها را


من سمیه دخترک کم توان ذهنی یا همان معلول ذهنی هستم که زمانی کسی توجهی به من نمی کرد. تنها فایده حضور من برای خواهر و برادرهایم نسبت دادن خرابکاریهایشان  به من بود و نتیجۀ آن نیز ناسزا و کتکهایی بود که والدینم نثارم می کردند. من در عالم کودکانۀ معلولیتم به دنبال شور و نشاط بچگی ام بودم، ولی نمی دانم چرا دیگران جور دیگری به من نگاه می کردند. من وقتی دنبال بچه های کوچه می دویدم همه گریزان بودند، شاید به این دلیل که جثه ام از آنها خیلی بزرگتر بود. شاید هم به این دلیل که هنگام خنده ، با صدای بلند می خندیدم ، آنقدر بلند که بچه ها می ترسیدند و به خانه هایشان فرار می کردند. بعضی از بچه ها مرا دیوانه خطاب می کردند و دنبالم می دویدند و اذیتم می کردند. من با بقیه فرق داشتم ولی هیچوقت نمی خواستم آنها را از خودم برنجانم. من کار بدی نمی کردم ولی نمی دانم چرا همیشه همسایه ها از من به مادرم گله و شکایت می کردند و حتی بعضی از آنها بچه های کوچکشان را از من می ترساندند. مگر قیافۀ من چه عیبی داشت ؟ همه که مثل هم نیستند. این اواخر مادرم دیگر اجازه نمی داد از خانه بیرون بروم و حتی درب خانه را روی من قفل می کرد. دیگر حتی از در و دیوار خانه می ترسیدم و گاهی با صدای بلند فریاد می زدم، همه وقتی می ترسند فریاد می زنند ولی وقتی من فریاد می زدم دیگران به من نسبت دیوانگی می دادند . من انگشت نما بودم و خانواده ام از حضور من خجالت می کشیدند و در عذاب بودند. من مهرۀ اشتباه صفحه شطرنج زندگی آنها بودم که مدام بدنبال حذف کردنم بودند. بالاخره خواهر و برادرهای بزرگتر و کوچکتر از من همگی ازدواج کردند و من ماندم و پدر و مادر پیرم که زخم روزگار آنها را بی حوصله و رنجور کرده بود. ترحمی که در نگاه دلسوزانۀ مادرم موج می زد ، مرا عصبانی می کرد. دنیای بی رنگ و هدف دخترک دیوانۀ خانه نشین با رنگ تیره تکرار بی هدف لحظه ها رنگ می شد. من دخترک دیوانه ای بودم که 30 سال از بهار زندگی ام را در خزان بی رحمی دنیا سپری کرده بودم و منتظر تکرار گذشته های بی حاصل ، در آینده ام بودم .
تنها یک معجزه می توانست زندگی مرا عوض کند. معجزه ای که بایستی مرا از کنج تنهایی خانه به سمت هدفمندی و یادگیری هر چند اندک می کشاند. خوشبختانه با آشنا شدن خواهرم با بنیاد خیریه سپهر این معجزه اتفاق افتاد و من توانستم با حضور در جمع صمیمی همنوعانم با همان توان اندک ذهنی ام کارهای کوچکی یاد بگیرم. من هر صبح که به انتظار سرویس برای رفتن به مرکز آموزش و توان بخشی نوجوانان معلول ذهنی بنیاد خیریه سپهر  می ایستم ، به همۀ کسانی که تادیروز از من می هراسیدند سلام می دهم و جواب گرم آنها باعث دلگرمی ام می شود . وقتی در خانه مشغول کار می شوم ، مادرم نیز به کمک من می آید و دیگر سایۀ ترحم را در نگاهش کمتر می بینم . اکنون  همۀ خنده هایم را به جمع دوستانم می برم و دیگر موجب هراس بچه های کوچه نیستم . هر روز شادیهایم در کنار یادگیری کارهای دستی در جمع دوستان همنوعم دوچندان می شود. خدا را شاکرم که دیگر قیافه ام، کارهای بیهوده ام و بازیهایم باعث ترس دیگران نمی شود. دیوانۀ دیروز، حرفه آموز هدفمند امروز شده است که همین امر باعث شده است که دیده شوم .     
نویسنده : ز- پائیز

 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز36
mod_vvisit_counterدیروز171
mod_vvisit_counterاین هفته1354
mod_vvisit_counterهفته قبل1700
mod_vvisit_counterاین ماه5017
mod_vvisit_counterماه گذشته0
mod_vvisit_counterآمار کل76505