آگهی
صفحه اصلی
حضور گرم خداوند

دخترک آرام از پیچ پله ها بالا آمد، گوشه ای نشست و بی صدا ، به نقطه ای نامعلوم خیره شد. خیسی گونه هایش از دور نمایان بود. قطره های اشک تنها وسیلۀ التیام دردهای درونش بودند. مهسا عادت داشت به هر بهانه ای هرچند کوچک ، به تنهایی گوشه ای می نشست و به فکر فرو می رفت. شعله های نگاه غمگینش اعماق وجودم را آتش میزد. دلش دوباره هوای بودن در محیط گرم خانه را کرده است. می دانستم دوباره بهانۀ نوازش دستانِ گرم مادر ، صلابتِ حضور پدر و نرمی کلام خواهرش را می گیرد. مهسا دلش می خواست صدای خنده و شادی از در و دیوار خانۀ کوچکشان بالا برود. او دوست داشت با صدای بازیِ دخترهایِ همسایه،که در کوچه دنبال یکدیگر می دویدند، ازجا  بپرد و آنها را همراهی کند. بله دوباره دلش هوایی شده بود و هوای چشمانش عجیب بارانی بود. ولی او هر بار که خاطرات شیرین کودکی را در ذهنش مرور می کرد، با صدای شکستن ظرفهای آشپزخانه توسط پدرش ، همه آن خوشیها در سرش فرو می شکست. این اواخر که پدرش بد اخلاق شده بود، بعد از مشاجره با مادر ، ظرفها را به طرف او پرتاب می کرد. متاسفانه با شروع اعتیاد پدرمهسا ، شیرینی دوران کودکیش دوام زیادی نداشت. اعتیاد پدر آتشی برخرمن همۀ آن خوشیها شده بود. مادرش دیگر طاقت ماندن با پدرمعتاد را در زیر یک سقف نداشت. مادر او بجای اینکه در این بهبوهۀ دهشتناک همراه پدر باشد و راه حلی پیدا کند، اورا تنها گذاشت. او همۀ دوران خوش گذشته را در باغچۀ خانه، زیر تک درخت نخل ، خاک کرد . مادر در یک روز گرم تابستانی با گریه و فغان دست دخترهای معصوم را گرفته بود و خانه شان را ترک کرده بود.
مادر با کار کردن در خانۀ دیگران دستمزد اندکی می گرفت که برای گذراندن زندگی آنها کافی نبود. مدتی که از بی پناهی و آوارگی آنها گذشت ، بالاخره مادر مجبور شد تا به ازدواج دوم تن دهد. ولی همسرش برخلاف آنچه که در ابتدا پذیرفته بود، حاضر به نگهداری از دخترها ، نبود. مادر هرچه تلاش کرد نتوانست دستان سنگین بی مهر ناپدری را از جسم ناتوان دخترانش دور کند. همسرش بهانه گیر شده بود و بارها به او گفته بود:" باید بین من ودخترهایت یکی را انتخاب کنی." مادر بخوبی می دانست که کتک کاریهای اخیر همسرش نیز به این دلیل است که اورا وادار کند تا یکی از آن دو راه را انتخاب کند. دیگرطاقت دیدن کبودی های جسم ناتوان فرزندانش را نداشت. او هرچه تلاش کرد تا بتواند همسرش را راضی کند دخترانش را بدون آزار و کتک کاری پناه دهد، موفق نشد . عاقبت چاره ای جز پناه دادن آنها به موسسات بهزیستی برایش نمانده بود. روزی که دست جگر گوشه هایش را گرفت و به اداره بهزیستی برد، مدام تا آخر شب گریه می کرد. مسئولین بهزیستی ، بعد از بررسی وضعیت و پذیرش آنها ، خواهران را به خانۀ ما آوردند. مهسا به سختی با شرایط جدید کنار می آمد. او بیشتر اوقات در گوشۀ تنهایی اش بدنبال پاسخ بسیاری از سوالاتش می گردد. ولی هرگز در میان هیچ یک از بغضهای سکوتش پاسخی برای آنها پیدا نکرده است. مهسا گاهی در میان سر در گمی هایش چنان آشفته می شود که با صدای بلند همه نداشته هایش را فریاد می زند . ولی گاهی چنان گوشه گیر می شود که به هیچ کس اجازه ورود به حصار تنهایی هایش را نمی دهد.
 وقتی اورا صدا میزنم و با او حرف می زنم ، همۀ پریشانی هایش را فرو می برد، بی کلام به گوشه ای خیره می ماند. او حتی یک کلمه از صحبتهای مرا نمی شنود. چشمانش سرشار از سوالات بی جوابی است که بدنبال یافتن پاسخ آنها سردرگم شده است . او به کمک وهمراهی نیاز دارد. وقتی نگاه غمگینش را می بینم ، به راه حلی که  مادرش انتخاب کرده بود، می اندیشم. آیا جدایی از پدرتنها راه نجات  آنها بود؟ اگر تنها بخاطر فرزندان دلبندش این جدایی را پذیرفته بود چرا اکنون نتوانسته است چتر حمایتش را بر سر فرزندانش باز نگهدارد؟ آیا مادری که بدون هیچ آینده نگری آتش بر خرمن زندگیش می زند نیاز به مشاوره و همراهی ندارد؟ آیا پدری که در دام بیماری اعتیاد گرفتار می شود نیاز به همراهی برای مداوا ندارد؟ جامعۀ ما تا کی باید تاوان اعتیاد را بپردازد؟ فرزندان خانواده های این جامعه ، که هیچ نقشی در انتخاب والدین خود ندارند تا کی باید قربانی شوند؟ بنیان بعضی از خانواده های ایرانی در اثر گزند این بلا تاکی باید همچنان متزلل گردند؟ آیا هیچ راه اساسی برای نجات چنین خانواده هایی نیست؟ در نهایت حتی به این مساله هم نیز فکر می کنم که آیا مادر بدلیل عدم علاقه به همسر اولش و علاقه به همسر دومش باعث بوجود آمدن چنین شرایطی شده است؟
 می دانم که در این رابطه هزاران سوال بی جواب وجود دارد که بخشی از آنها همان سولات بی جواب مهسا نیز می باشد . ولی این راهم نیز می دانم : وقتی که مهسا آرام آرام دستان حمایت ما را بپذیرد ، به او خواهیم آموخت که اگرمادرت به هردلیلی این راه را برای زندگی خود انتخاب کرده است، تو باید استوار باشی . درحضور گرم خداوند ، مهربانی او را تا اعماق وجودت بپذیری و بدانی که او از مادر هم برای بندگانش مهرباتر است . بله مهسا در گذر زمان پاسخ همۀ سوالاتش را خواهد یافت و خواهد دانست که در شرایط او ، بودن درخانۀ ما بهترین و امن ترین راه حل برای زندگی او وخواهرش است. ما نیز همگی برای اینکه مهسا بتواند پاسخ مناسبی برای سوالات بی جوابش بیابد او را یاری خواهیم کرد . می دانم که پاسخ همۀ سوالات او در دستان پر عطوفت خداوند است که همواره ما را یاری می کند. مهسا صبر و استقامت را در گذر لحظه ها خواهد آموخت . او در سایۀ لطف الهی، در زیر چتر پشتیبانی ما و در این خانه همه آنچه که نیاز دارد ، خواهد آموخت. بالاخره می فهمد ، پدر و مادر همواره به عهدی که در ابتدا می بندند باید پایدار باشند. حتی اگر روزی یکی از آنها خواست خود را سرنگون کند ، سایرین را به اعماق سرنگونی نکشد. همیشه و در هر زمان همراه شریک زندگیش باقی بماند. امید آن دارم که مهسا همه آنچه را که نیاز دارد بیاموزد .

نویسنده : ز پاییز

 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز85
mod_vvisit_counterدیروز301
mod_vvisit_counterاین هفته2020
mod_vvisit_counterهفته قبل2483
mod_vvisit_counterاین ماه7868
mod_vvisit_counterماه گذشته8105
mod_vvisit_counterآمار کل93161