آگهی
صفحه اصلی
نازنین ، مادر نازِخانه

یکی از روزها که پدر نازنین برای دیدنش آمده بود وضعیتی غم انگیزتر از همیشه داشت . او  مرتب عرقهای صورتش را با آستین چرکش پاک می کرد . نازنین هم از سر شرم با گوشه چادرعرقهای پیشانی اش را پاک می کرد. پدر مست بود و تعادل نداشتپدرِ نازنین گاهی برای دیدن او به خانۀ ما می آمد. نازنین هم با شتاب چادرش را سر می کرد وبه امید اینکه پدرش را در وضعیت بهتری ببیند، خود را به دم در می رساند. ولی این بار وقتی حال پریشان پدر را دید، یکه خورد و یک قدم به عقب برداشت. تمام مدت مبهوت بود و هیچ کدام از حرفهای پدر را نمی فهمید. دنیا برایش تیره وتار شده بود. پدرگفت:" یکی دو ساعت می خوام بیرون ببرمت ." نازنین که تازه فهمید پدرمستش چه درخواستی از او دارد، به خود آمد.  هرچند مطمئن بود هرگز چنین اجازه ای به پدرش داده نمی شود، ولی خودش بهانه آورد و گفت:" من الان کلاس دارم نمی تونم همرات بیام." ولی پدرِ مست دوباره گفت:" حالا کلاس نری چی میشه؟" دوباره نازنین بهانه آورد و بالاخره پدر را دست به سر کرد. وقتی نازنین بعد از رفتن پدر، وارد خانه شد، ساکت گوشه ای نشست و به نقطه ای نامعلوم خیره شد. غمهای عالم برسرش آوار شده بود. از آخرین دفعه ای که پدرش به دیدن او آمده بود شش ماهی می گذشت . همان دفعه پدرش به او قول داده بود که همۀ کارهای خلافش را کنار  بگذارد . ولی او نه تنها به قول خود وفا نکرده بود ، بلکه وضعش بدتر هم شده بود. نازنین با اینکه قلبا راضی نبود ، ولی مرگ پدر را بارها از خدا خواسته بود.
پدر او بعد از مرگ مادر و خواهر نازنین در زلزله، سه فرزند دیگرش را رها کرده بود . او به مصرف مواد مخدر و الکل روی آورده بود تا مست خمار، تا آنچه را که بر سرش آمده بود ، فراموش کند. او پسر و دو دختر معصومش را به امان خدا رها کرده بود . بچه های کوچک ، آواره و بی پناه در میان خاک و خاشاک، روزگار خود را در حالی سپری می کردند که به سختی تکه نانی برای خوردن پیدا می کردند. پدرگاهی اوقات حتی بیشتر از یک هفته سراغی از فرزندان بی پناه خود نمی گرفت. نازنین که دختر بزرگتر بود، خود را مسئول زندگی خواهر و برادر کوچکترش می دانست. او وقتی تکه نانهای خشکیده را بین آنها تقسیم میکرد ،کوچکترین تکه را برای خود بر می داشت. نازنین بسختی لباسهای کثیف آنها را می شست. و در شبهای سرد زمستان ، تنها پتوی داخل کانکس را روی آنها می کشید وتاصبح از شدت سرما بخود می پیچید. نازنین تلاش می کرد نقش خود را برای حمایت از خواهر و برادر کوچکتر خود بخوبی ایفا کند. ولی او تنها هشت سال داشت و توان چندانی برای ایفای نقش مادری نداشت. عاقبت همسایه ها که وضعیت بچه ها را بسیار نابسامان دیدند، آنها را به بهزیستی سپرده بودند. خواهر4ساله نازنین دریکی از خانه های  بهزیستی، در شهر دیگری ساکن شد. برادر کوچکتراو نیز در خانه ای دیگر سامان یافت. ولی برادرش در طغیانگری چیزی از پدرکم نداشت . نازنین هنوز هم وقتی از کارهای نادرست برادرش آگاه می شود، گاهی از شدت نگرانی و هراس، بیمار می شود. نازنین همیشه از آنچه در آینده در انتظار آنان هست، می ترسد. دیدن وضعیت پدر همیشه باعث شرمساری نازنین می شود.
 نازنین خواهر بزرگتری است که می خواهد نقش مادری فداکار را ایفا کند. او بتنهایی در کشاکش روزگار همۀ غصه های خانواده را فرو میکشد. او همیشه می گوید : " می خواهم سایه ای امن برای خواهر و برادر کوچکترش باشم."  برنامه او تلاش می کند در محیط امن خانه ماخوب درس بخواند، خوب رفتار کند و انسانی شایسته شود  تا بتواند در آینده خوب زندگی کند و خواهر و برادرش را به امنیتی که در آرزویش هست برساند.

" نازنین، دختر نازنینم.... برایت بهترین آرزوها را دارم و ازخداوند می خواهم به ما کمک کند تا مسیر خوبی پیش رویت قرار دهیم و سرنوشت تو همان گونه شودکه تو همیشه
خوب آرزو می کنی .........  به امید حق........
 

نویسنده : ز- پائیز

 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز343
mod_vvisit_counterدیروز408
mod_vvisit_counterاین هفته343
mod_vvisit_counterهفته قبل2410
mod_vvisit_counterاین ماه7046
mod_vvisit_counterماه گذشته10648
mod_vvisit_counterآمار کل113336