آگهی
صفحه اصلی
شهد توانمندی

مادر خیره به دور دستها نگاه می کرد. غبار پیری زود بر چهره اش نشسته بود. غم درونش در  میان خطوط چین و چروکهای صورتش پیدا بود. قامتش  خیلی زود خمیده شده بود. او چندین سال در کلاس درس ومدرسه، به دانش آموزانش درس استقامت آموخته بود و خود در زندگیش سختیهای زیادی کشیده بود. چهار فرزند داشت که از میان آنها محمد و محدثه ازتوانایی ذهنی کافی برخوردار نبودند . از میان گلهای زندگی اش این دو ، که در ظاهر تفاوت چندانی با بقیه نداشتند، در عمل کم توان ذهنی بودند. با اینکه او متوجه تفاوت هردوی آنها شده بود ولی با تلاش زیاد دو سه سال آنها را به مدرسه فرستاد . ولی آنها نتوانستند پا به پای همسالان خود پیش بروند . بعد از انجام تستهای هوش راضی شدند که آنها  را به مدارس استثنایی بفرستند. تصمیم سختی بود ولی چاره ای نبود . دنیای رنگارنگی که پدر ومادر برای فرزندان خود ترسیم کرده بودند ، ناگهان تیره وتار شد.
محمد و محدثه خیلی کم حرف ، منزوی و گوشه گیر بودند. محدثه وسواس شدیدی به تمیزی و نظافت داشت که آرامش را از همه گرفته بود. مادر با صبوری ، بار سنگین همنوایی با فرزندان کم ذهنش را بر دوش می کشید. او سنگ صبور لحظه های خاموشی دختر و پسری بود که ذهنشان آنان را یاری نمی کرد تا همپای همسالان خود زندگی کنند. معصومیت دو فرزند ناتوان هر روز سوزش دل پدر و مادر بی نوا را بیشتر می کرد.  آنها در سکوتی سرشار از فریادهای عشق ومحبت ، سالهای بزرگ شدن فرزندانشان را نظاره می کردند. در این غم طاقت فرسا هردو موسپید کردند و خیلی زود چروکهای رنج  برچهره شان نمایان شد. روزگار محمد و محدثه در کنج تنهایی خانه سپری می شد. پدر و مادر برای فرستادن فرزندان خود به مدرسه استثنایی مشاجره های زیادی داشتند . تا اینکه مادر توانسته بود به مدد گریه های  جان سوز مادرانه در این جنگ پیروز شود. در شهر کوچکی که خبرها در آن سریع می پیچید ، مادر انگشت نما شدن فرزندانش را برتنها ماندن آنها در خانه  ترجیح می داد . سالهای کوتاه حضور در مدارس استثنایی به سرعت سپری شد. بچه ها بزرگتر شدند. تکرار روزهای تنهایی و انزوای آنها در خانه دوباره فرا رسید. وسواس محدثه شدیدتر شده بود . محمد هم پرخاشگر شده بود. سطح آموزش درمدارس استثنایی برای آنها کافی نبود.  مادر ازاینکه زندگی فرزندانش بیهوده سپری می شد نگران بود. او به دنبال راهی برای نجات فرزندانش از انزوای خانه بود. محمد را برای یادگیری حرفه ، به چند مغازه برد ولی او را به دلیل کندی ذهنش خیلی زود جواب کردند. محدثه هم در خیاطی هیچ پیشرفتی نکرد. مشکل اساسی از آن جا ناشی می شد که در شهر ما هیچ امکانی برای حرفه آموزی افرادکم توانان ذهنی وجود نداشت . مادر بصورت اتفاقی و در کمال ناباوری با بنیاد خیریه سپهر آشنا شد . باور نمی کرد مرکزی هم آهنگ با توان فرزندانش  به یاری آنها همت گمارده و می تواند آنها را آموزش دهد. مادر با شوق فراوان محدثه و محمد را روانۀ مرکز آموزش و توان بخشی و حرفه آموزی بنیاد کرد. با مشغول شدن محمد و محدثه در جمع همنوعانشان آنچه در زندگیشان کم بود ، جبران شد. آهنگ آموزش به کندی توانایی فراگیری فرزندانش بود. با تلاش مربیان و روانشناس و گفتار درمان مرکز ، توانائیهای فردی و اجتماعی آنها ارتقاء یافت آنها در کنار دوستان و هم کلاسی های خود حرفه و هنری آموختند که نه تنها احساس تنهائی آنها برطرف شد که حتی موجب کسب درآمدی برای آنها شد . محمد ومحدثه بخاطر مشکلاتی که داشتند هرگز از شهر کوچکشان بیرون نرفته بودند ولی همزمان با ورود به بنیاد چندین بار در سفرهای زیارتی و سیاحتی  از جمله مشهد مقدس ، شیراز ، بابلسر و ... این آرزوی دیرینه آنان نیز برآورده شد . شوق و شعف آنان در این سفرها وصف ناپذیر بود . پدر ومادر آنها همواره از تغییر روحیه و عملکرد فرزندانشان در شگفت بودند . اشتیاق حضور آنها در مرکز به پشتوانه تشویقهای پدر و مادر و پیگیریهای تلاشگرانه مربیان مرکز راه را برای آموزش آنها آسانتر کرد.
امروز محدثه و محمد دیگر خاموش و بی صدا نیستند. بیشتر اوقات آهنگ دلنشین دستان توانمند آنها در فضای خانه هم می پیچد.  محدثه هنر دوخت چرم با دست را فراگرفته و با صبر و حوصله کیف های چرمی می دوزد. محمد کار با چوب را بخوبی فرا گرفته و برش ظریف چوب را به خوبی انجام می دهد. او قادر شده است که صنایع معرق زیبایی بسازد. امروز خواهر و برادر از این طریق درآمد کسب می کنند. وسواس محدثه کمتر شده است و محمد دیگر پرخاشگری را کنار گذاشته است. آنها بیشتر اوقاتشان را  حتی در خانه، پشت میز کار می گذرانند. دستان توانمند هردو آنها به کمک ذهن ناتوانشان آمده است . آنان با کمک از آموخته های خود محصولاتی تولید می کنند که تحسین برانگیز است. مادر با اشکی که در چشمانش حلقه زده است به دستاوردهای فرزندانش نگاه می کند. او همۀ سالهای آموزش فرزندانش را که به کندی می گذشت در ذهن خود مرور می کند . شهد توانمندی آنها کامش را شیرین کرده است. دوباره به دور دست ها خیره می شودو این جمله را در ذهن مرور می کند :"  اگر روزی مرگ به سراغم بیایید می توانم با خیال راحت سر بربالین بگذارم. محمد و محدثه می توانند تا حدی گلیم خود را از آب بیرون بکشند." او باریختن اشک شوق دعای خیرش را بدرقۀ راه کسانی می کند که امکان توانمندی فرزندان کم توانش را فراهم کرده اند .
نویسنده :  ز- پاییز

 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز341
mod_vvisit_counterدیروز408
mod_vvisit_counterاین هفته341
mod_vvisit_counterهفته قبل2410
mod_vvisit_counterاین ماه7044
mod_vvisit_counterماه گذشته10648
mod_vvisit_counterآمار کل113334