آگهی
صفحه اصلی
حلقۀ گمشده

دو دو تا سه تا، سه سه تا هفتا ، پنج شیشتا  بیستا ، ......
وقتی از سمیه که کلاس پنجم بود جدول ضرب را می پرسیدم اینگونه پاسخ می داد . در جمع و تفریق و شناخت حروف الفبا از این هم بدتر بود . تقریبا سوادش به اندازه یک فرد کلاس اولی یا  حتی کمتر بود . در ابتدای ورود او به خانه مان فکر می کردیم بهره هوشیِ پایینیِ دارد. ولی جواب تست هوش ، عکس این موضوع را ثابت کرد. سمیه روابط اجتماعی بسیار ضعیفی داشت و نمی توانست با هیچ کس ارتباط مناسبی برقرار کند. او نمی توانست خیلی خوب صحبت کند . واژه هایی که به زبان می آورد بدلیل لهجه اش و نحوه  ادای حروف ، بسختی قابل فهم بودند. در همان اولین ساعات حضورش در خانه ما فهمیدم کار دشواری پیش رو داریم . سمیه در دو سالگی پدر و در پنج سالگی مادرش را از دست داده بود. او در میان جمع هفت نفرۀ خواهران و برادران خود بسختی توانسته بود هویت خود را پیدا کند. در همان شلوغی خانواده ،  با لجبازیهای کودکانه و شیطنتهای خاص همان دوران، به راحتی از زیر بار مدرسه رفتن شانه خالی کرده بود. به دلیل حضور کمرنگش در مدرسه، سواد زیادی نداشت. معلم کلاس اول و سالهای بعد او غیبتِهای مکرر سمیه را بر حضور پرخاشگرانۀ پر دغدغه اش ترجیح داده و در پایان سال برخلاف وجدان حرفه ای خود به او نمره قبولی می دادند. سمیه هرگز نتوانسته بود مورد محبت کسی قرار گیرد  اوچهار سال از بهترین سالهای دانش آموزیش را از دست داده بود . او به دور از نوازشهای محبت آمیز مادرانه قد کشیده بود و حلقه های گمشدۀ زیادی در زندگی اش داشت . فوت والدین سمیه و عدم توانایی خانواده اش در نگهداری او دلیل انتقالش به خانه ما شده بود. دخترک گوشه گیر و کم حرف بود و همان کلام کوتاه خود را با پرخاشگری بر سر همه می کوبید. بعد از جدا شدن از فضای سنگین و کم عطوفت خانواده  و بعد از جدا شدن از روستای دور افتاده محل تولد ، نقاط کور دیگری هم در مقابل سمیه قرار گرفته بود که کار تعلیم و تربیت او را مشکل تر می ساخت. در همان ساعات اولیه حضورش در خانه ما دانستم که سراسر وجودش  تهی از محبت است. او تشنه جرعه ای نگاه مادرانه بود و بند بند وجودش خواهان دانستن بود . سمیه  با نگاه معصومش خواسته هایش را فریاد می زد. او می خواست  با کمی صبوری و گذشت اسب یاغی نا آرامی هایش را رام کنم . عمق نگاهش دنیایی از ناگفته هایی داشت که هیچ قلب پولادینی تاب شنیدن آنها را نداشت. اکنون که مدتی از حضور و زندگی اش در جمع فرزندان خانه ما می گذرد، روابط اجتماعیش بهبود یافته است. هرچند کار بسیار دشواری بود ولی او بسیاری ازآنچه را که نمی دانسته آموخته است. هرگاه او بهانه گیریهای کودکانه اش را با گریه های بی امان بر گوش همه فریاد می زد چیزی جز نوازشهای مادرانه کار ساز نبود . ولی دردناک تر از همه سالهای بر باد رفته تحصیلی اش بود که هیچ گاه نمی توانست جبران شود . فقط برخی آموزشهای پایه تا حدی برایش ره گشا بود. آموزش به او کاری طاقت فرسا ولی امکان پذیر بود که با کندی پیش می رفت و حتی گاهی پس می رفت . نمی دانم چه کسی در این امر مقصر بود ولی آنچه مسلم است برخی آموزگاران در روستاهای دور افتاده بنا به دلایل متعدد در امر تعلیم دانش آموزان کوتاهی می کنند. سمیه هم یکی از آن افرادی بود که بیش از دیگران مورد این بی مهری قرار گرفته بود.
ولی سمیه بالاخره روزی خواهد فهمید که در حساب دنیا دو دو تا چهار تا می شود. معنیِ جمع و تفریق را خواهد فهمید . او بالاخره می فهمد حروف الفبا چه معنایی دارند و با آنها چه مفاهیم پرمعنای انسانی می توان ساخت و بکار برد . او بالاخره خواهد توانست قصه ها را از ابتدا تا انتها بخواند و بفهمد. ولی در کنار این آموزشها باید او مطالب دیگری نیز بیاموزد که فراتر از حساب ریاضی است . او باید حساب انسانیت ، الفبای محبت ، جمع نیکوکاری و تفریق بدیها را نیز بیاموزد . او باید خود را برای مبارزه سختی که روزگار از کودکی برایش آغاز کرده آماده سازد . او باید بیاموزد که خداوند را در لحظه لحظه های عمر خود با تمام وجود حس کند و حرکت در مسیر حق را انتخاب نماید.
نویسنده : ز- پائیز

 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز35
mod_vvisit_counterدیروز171
mod_vvisit_counterاین هفته1353
mod_vvisit_counterهفته قبل1700
mod_vvisit_counterاین ماه5016
mod_vvisit_counterماه گذشته0
mod_vvisit_counterآمار کل76504