آگهی
صفحه اصلی
مادرِ دربند

آه ، ای میله های پولادین ِ زندان! کاش زبان داشتید و به من می گفتید که چه کسی برای دربند نگه داشتن مادرم مقصر است ؟شما میله های بی زبان که سد راه رهایی اش هستید یا مادرم خودش که  قبل از دربند بودنش به اسارت نفس عماره اش گرفتار آمده بود .
کاش می دانستم که چرا سرنوشت مادرم با اسارت رقم خورد.
می خواهم این بار که برای دیدن او به زندان می روم، به اندازۀ همه روزهای ندیدنش و به اندازۀ همه روزهای دوریش، توانم را در دستانم گره کنم و همه را یکجا بر سر میله های زندان فروآورم و آنها را درهم بشکنم . دستان مادرم را گرفته و او را از اسارت رها سازم . ولی زود به خود می آیم ، برخود می لرزم و می ترسم که اگرمادرم از زندان بیرون بیاید دوباره گذشته اش را تکرار کند؟ آیا او دوباره  مرا در خانه دایی و زن دایی مواد فروش ، متکدی و مصرف کننده مواد مخدر رها خواهد کرد؟ هنوز بوی تعفن بیغولۀ آنها مشامم را آزار می دهد. قیافه های ترسناک مصرف کننده های مواد مخدر با نگاههای سنگین و هرزه شان را، وقتی که برای تهیه مواد به در خانه شان می آمدند خوب به یاد می آورم . مادرم مرا که طفلی 7-8 ساله بودم نزد آنها رها می کرد و خود بدنبال هوس رانی خود بود. من مجبور بودم هم مواد مخدر را برای آنها جابجا کنم و هم با دستان نحیف خردسالم ، کارهای خانه را انجام دهم . در خانه دایی ام بیشتر اوقات چیزی برای خوردن نداشتیم و من از شدت گرسنگی مجبور بودم به در خانۀ همسایه ها بروم ، آنها با لقمه نان اضافه در سفره هایشان سیرم می کردند. خیلی که دلسوز بودند ته ماندۀ غذای سفره را به من می دادند. مادرم به قول خودش با زرنگی توانسته بود به اسم پیرمردی که چند روزی صیغه اش شده بوده ، برای من شناسنامه بگیرد و من می توانستم گاه گاهی، اوقاتِ بی پناهیم را در مدرسه بگذرانم . ولی اینکه پدر واقعی من چه کسی هست ؟ سوالی است که حتما وقتی به اندازه کافی برزگ شدم برای پیدا کردن جوابش همه شهرهای ایران را زیر پا خواهم گذاشت  .
 آه! مادر کجا بودی که ببینی از شدت سرمای زمستان چگونه دستان بی حسم را ها می کردم و تمام تار و پود وجودم از سرما می لرزید. توکجا بودی که ببینی در گرمای تابستان چگونه با پای برهنه روی سیاهی داغ آسفالت راه می رفتم و همۀ وجودم آتش می گرفت. بیشتر اوقات صدای قار وقور گرسنگی شکمم را در صدای بوق ماشینها خفه می کردم. تو چگونه می توانستی در تمام این لحظات تنهایی وآوارگی تنها فرزندت، خمار از مصرف مواد باشی و دود بی غیرتی و بی وجدانی هوا کنی . تو در خانه هر ناکسی انسانیتت را بر باد هوس می دادی و تن به هر کار ناپسندی  می دادی .چگونه می توانستی تا این حد بی انصاف باشی.
 امروز خدا را به دو دلیل شکر می کنم: یکی اینکه تو در آخرین اقدام برای حمل مواد مخدر همراه با یکی از رذلترین قاچاق چیان ، دستگیر شدی و بالاخره زندان مانع فساد بیشترت شد و دیگر برای اقدام معلمم که با معرفی من به بهزیستی کمک بزرگی به من کرد و من اکنون در خانه ای که متعلق به امثال خودم هست،  زندگی می کنم و از زندگیم ، از هویتم ، وضع مناسب خوراک و پوشاکم راضی هستم و از همه کسانیکه در اطرافم بجای مادرم برایم مادری می کنند سپاسگزارم.
 ولی هرگاه به سقوط و انحطاط اخلاقی تو می اندیشم و تو را در بند اسارت می بینم ، قلبم به درد می آید. من از همه نداشته هایم آزاد شده ام ولی در آرزوی یک نوازش مادرانه ات هستم و برای بازگشتت همیشه دعا می کنم. از خداوند می خواهم که هر چه زودتر تو را در مسیر درست زندگی قرار دهد. آیا توهم به عنوان مادر حتی لحظه ای به من می اندیشی یا همچنان اسیر نابکاری های خود هستی ؟ خوب می دانم که بین آنچه در اندیشه من هست و آنچه در ذهن تو  می گذرد ، فرسنگها فاصله هست . بین آنچه تو هستی و آنچه من در آینده خواهم بود یک دنیا فاصله است. ان شاء ا.... من نیز مادر خواهم شد ولی هرگز مانند تو نخواهم بود. زیرا من درهمه سالهای سرشار از داشته هایم، در خانه ای که در آن زندگی می کنم ، آموخته ام که مادری درستکار ، با وجدانی همیشه بیدار ، عاشقی دلسوخته برای فرزندم باشم و در هر لحظه، زندگی ای سرشار از محبت و انسانیت  داشته باشم .
 نویسنده : ز- پائیز

 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز28
mod_vvisit_counterدیروز156
mod_vvisit_counterاین هفته713
mod_vvisit_counterهفته قبل1166
mod_vvisit_counterاین ماه3230
mod_vvisit_counterماه گذشته7284
mod_vvisit_counterآمار کل143030