آگهی
صفحه اصلی
تولد پدر

باباجون سلام. خیلی دلم برایت تنگ شده . امسال دوباره روز تولدت را در دلم جشن گرفتم و این چهاردهمین سالی است که جشن  تولدت را بی حضورت آرام وبی صدا در ذهنم برپا می کنم. باز با تو درد و دل می کنم. کاش بودی تا روزها برای انتخاب هدیۀ تولدت وقت می گذاشتم و خودم برایت کیک تولد می پختم . آخه به تازگی کیک پختن را یاد گرفتم. کاش بودی و همگی ، من ، تو، مامان و داداشی دور هم جمع می شدیم و تولدت را جشن می گرفتیم. ولی امروز هم مثل سالهای گذشته خیلی دلم از نبودنت گرفته است. از مرگ  در تنهایی ات . آنقدر زود ما را ترک کردی که من فقط خاطرات کمرنگی از بودنت را در ذهن دارم. ای کاش همان تصاویر مبهم ، مرا به یاد مردانگی ات می انداخت. همیشه دوست داشتم وقتی خاطرات تو را در ذهنم جستجو می کنم ، قامت استوارت را می دیدم، نه قدِ خمیده از اعتیادت را . کاش صدای واضح و پرصلابتت برایم تداعی می شد، نه صدای رنجور و لرزان و خسته از مصرف مواد مخدرت. هنوزهیاهو و آبروریزی همسایه را وقتی فهمیده بود دزد وسایلش توهستی ،خوب به خاطر دارم . او سایر همسایه ها را برای گرفتن وسایلش به در خانه ما آورده بود. تو انکار می کردی و با بد دهنی پاسخش را می دادی و می گفتی همه گفته هایش تهمت هست و از سرقت منزلش خبر نداری . ولی چندی بعد، وقتی موقع کشیدن مواد، اعتراف به دزدی کردی ، آرزو کردم هیچ وقت پدرم نبودی . خوب یادم هست وقتی دستم را می گرفتی و با هم برای خرید سیگاریا مواد می رفتیم ، همه بادست من را به یکدیگر نشان می دادند و برایم دلسوزی می کردند ، من فقط نظاره گر بودم و تباه شدنت را می دیدم . این اواخر خیلی  فراموش کار شده بودی وحتی نام مرا فراموش می کردی همه اینها علاوه براعتیادت بهانه ای شد که مادرم طلاقش را گرفت. روزی که مادرم دست من و سعید را گرفت وبرای همیشه از خانه بیرون برد، اشک گوشۀ چشمانت را دیدم، ولی هرگز نفهمیدم چرا حتی بخاطر فرزندانت حاضر نشدی مواد لعنتی را رها کنی؟
هنوز آن روز را فراموش نمی کنم که عموعلی ظرفِ اسید را داخل یخچال گذاشت و به تو تاکید کرد که داخل ظرف اسید است. ولی فراموشی ،کار دستت داد و ظرف اسید را به خیال آب سرکشیدی و همانجا فریاد مرگ بر آوردی و چهره در نقاب خاک  کشیدی. نمی دانم عمو عمداً و برای رهایی از دست تو چنین کرد یا عمدی در کار نبود .
 همه سالهای بعد از مرگت را شمرده ام تا به عدد 14 رسیده ام. من در پنج سالگی یتیم شدم در حالیکه از بدو تولد یتیم همۀ لحظات حضور پدرانه ات بودم . ولی نمیدانم چرا هنوز برای آن روزهایی که دستان لرزانت را در دستانم می گرفتم و به سخنان شیرین لحظات نشئگی ات می نشستم دلم تنگ می شود . شاید امید واهی به باز گشتت این گونه من را هوایی می کند. هنوز آرزو می کنم که می توانستی برگردی و سلامتی ات را دوباره بدست آوری ولی امان از مرگ زود هنگام. بابا جون مامان هم نتوانست ما دوتا را تحمل کند . هم من و هم سعید را به بهزیستی سپرد و خودش هم به بهانۀ بیماری اعصاب و عدم توانایی، به دنبال آرزوهای تباه شده اش رفت. او هرگز نفهمید که ما چگونه بی حضور هر دوی شما لحظات عمر خود را سپری کردیم. سعید ماندن در مراکز بهزیستی را تاب نیاورد . سعید زندگی بی قانون می خواست و برای همین تحمل ماندن نداشت . بالاخره درست در حساس ترین مرحله زندگی یعنی نوجوانی از مرکز فرار کرد و زیر پرو بال شکستۀ مامان فنا شد . امروز وقتی سعید را می بینم یاد تو می افتم و باز چهره درهم شکسته ناشی از اعتیادت برایم تداعی می شود من در روزتولدت آرزو می کنم، کاش می توانستم تولد دوباره سعید را جشن بگیرم . خدایا در روز تولد پدرهنگام فوت کردن شمع درخیالم ، آرزو می کنم از سعید، پدری که همیشه آرزویش را داشتم متولد شود و باتمام وجود می گویم هرگز نمی خواهم تکرارِ مادرم باشم و همسرآینده ام تکرار پدرم باشد. من در همه سالهای فقدان خانواده ، در محیطی سرشار از انسانیت، چگونه بودن را آموخته ام . خدایا نمی دانم اگر در کنار پدری که سالروز تولدش، دوباره مرا دلتنگ او کرده است، برزگ شده بودم عاقبتم چه بود و سرانجامم چگونه رقم می خورد ؟ من در محیطی رشد کردم که  راه درست زندگی را به من آموخت . من زنده هستم و امیدوارم خداوند قادر کمکم کند و راهنمایم باشد تا نیک زندگی کنم .
نویسنده : ز- پاییز

 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز103
mod_vvisit_counterدیروز226
mod_vvisit_counterاین هفته508
mod_vvisit_counterهفته قبل1105
mod_vvisit_counterاین ماه5316
mod_vvisit_counterماه گذشته5469
mod_vvisit_counterآمار کل150585