آگهی
صفحه اصلی
قلب بی تاب امیر حسین

گوشه ای نشسته بود وروی خاک های باغچه شکلک می کشید .چه میدانی؟  شاید او برای قلب سردخاک  قلبی  نو  میکشد . شاید دستانش را در باغچه می کاشت تاسبز شوند و پرستوها در گودی انگشتانش تخم بگذارند . چه میدانی که او به چه فکری بود ؟

شش ماه داشت که ماتم هجرمادر سراغش آمد وشادی از زندگی اش پر گرفت . گویی دنیابرایش تیره وتار شد .  مادر او درمیان مجمری از آتش سوخت در حالیکه نازدانه پسرش آن سو تر گریه سر داده است امیرحسین  نیم نگاهی به پستانک که گوشه ای افتاده می انداخت ونگاه دیگری به شراره های اتش ...

پس از فوت مادر کسی توان نگهداری امیرحسین را نداشت . پدرش اورا به شیرخوارگاه کرمان سپرد .  روزها وهفته ها وماه ها بی شکیب در پی هم شتافتند . امیر حسین کم کم  ادای اولین کلمات را آغاز میکرد.

ب ا ب ا .......ما ما ن.......... پاسخی نمی شنید  

ب ا ب ا ...... ما ما ن.......... صدایش کسی را خوشحال نمیکرد

او بی تاب بود و بی تابی اش امان بریده بود . گویی چیزی درون سینه اش اتش گرفته و زبانه میکشد

پس از بررسی های پزشکی نارسایی قلبی امیرحسین تشخیص داده شد.   

قلب کوچک این  طفل معصوم یارای این همه درد وماتم  رانداشت .این همه یتیمی  در دلش سنگینی میکرد.  

درد امانش نمیداد ... پیوسته ناله  میکرد ... گویی که سینه اش در حال شکافتن است

امیر حسین 3 ساله شد

اورا به سپهر دربم منتقل کردند

او باید هرچه سریعتر عمل میشد .  بنیاد دست به کار شد .او  در بیمارستان شهید رجایی در تهران تحت عمل جراحی باز قرار گرفت .

نمیدانم دست چند نفر ؟؟؟ چه کسانی ؟؟؟ در کجای دنیا؟؟؟  برای سلامتی امیر حسین به سوی آسمان دراز شد

سینه امیرحسین شکافته شد و آنچه درون سینه اش می سوخت وآزارش می داد پر زد واتاق عمل را درهم نوردید.   

پس از گذشت چند ساعت  عمل تمام شدبه لطف خدا  عمل موفقیت آمیز بود.

دیگر تپش قلب امیر حسین او را آزارنمیداد ... دیگر او بی تاب نبود

اوسلامت به بم بازگشت

مراسم استقبال در خانه  سپهر به میمنت سلامتی امیرحسین برگزار شد .او مبهوت اطرافش را نظاره میکرد

گویی  دنبال  آغوش گم شده ی مادرش  می گشت . قصد دویدن به سمت آغوش های باز را کرد

تمام آغوش های باز یک به یک او را دربغل گرفت

صدای شادی و هلهله ی  کودکان هم بازی او درخانه سپهر گوش آسمان را نوازشمیداد گویی آسمان هم در شادی آنها سهیم است ، این را از نقل ونبات هایی که  از آسمان  می بارید فهمیدم

امروز دیگر امیرحسین آن کودک رنجور وغم زده دیروز نیست

امروز او را می بینم که هر روز به باغچه سر میزند و قلب تپنده آن را آبیاری می کند .

امیرحسین اکنون در مقطع پیش دبستانی در جمع خانواده بزرگ سپهر به امید فرداهای خوش ، روزگارش را سپری می کند. 

آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۰۹
 

اضافه کردن نظر

کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

آگهی
آگهی
mod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_countermod_vvisit_counter
mod_vvisit_counterامروز103
mod_vvisit_counterدیروز226
mod_vvisit_counterاین هفته508
mod_vvisit_counterهفته قبل1105
mod_vvisit_counterاین ماه5316
mod_vvisit_counterماه گذشته5469
mod_vvisit_counterآمار کل150585